یواشکی های یک زن شوهر دار

خواننده های خاموش رو دوست ندارم

سلام دوستای خوبم

واسه ی خوندن داستان جدیدم بیاین به این ادرس که گذاشتم

از همتون ممنونم که تنهام نمیذارین

دوستتون دارم

رها


http://rahaesf9.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 0:45  توسط رها  | 

حباب های طلایی30

تو بد مخمصه ای گرفتار شده بود تمام نگفته های زندگیم برملا شده بود

هیچ کس من و قبول نداشت.نه خانواده ای برام مونده بود نه دوستی

به هر طرف که می رفتم به بن بست می رسیدم . توی خواب هم نمی دیدم

که سرنوشتم اینجوری بشه .اونجا بود که فهمیدم کار دنیا حساب و کتاب داره

به شدت از وقایعی که در گذشته به وجود اورده بودم پشیمان بودم ولی دیگه

هیچ راهی برای جبران نمونده بود. شده بودم چوب دوسر طلا.

خانواده مهسا هم من و تحویل نمی گرفتند از مهسا خواستم که این مسائل

را از میترا مخفی نگه داره . ولی اون گفت اگه از من باشه همین فردا طلاق

میترا را از تو می گیرم. بهم گفت که تمام مسائل را به میترا میگم .چون باید بدونه

میترا خودش باید در مورد تو تصمیم بگیره.دیگه جرات هم نداشتم که به میترا زنگ بزنم

مطمعن بودم که الان خیلی از دست من ناراحت است که جویای حالش نبودم

دیگه می ترسیدم با میترا روبرو بشم.هر چی به مهسا التماس کردم که به میترا چیزی

نگه  قبول نکرد. مهسا بهم گفت که تو لایق کمک نیستی . تو که اون همه نسرین و عذاب دادی

چطور می خوای که گناهان تو را ببخشیم و فراموش کنیم. تو که هیچ بویی از ترحم و بخشش

توی وجودت نیست .نباید انتظار بخشش را داشته باشی.از کجا معلوم قربانی بعدی خواهرم

میترا نباشه . بذار اون تو را بشناسه و بعد تصمیم بگیره.

اینجا بود که پی به حکمت خداوند بردم همونطور که در حق نسرین ظلم کردم خداوند داشت

به همون صورت تقاص گناهانم و از من می گرفت عدالت خداوند بی همتاست

میترا سه ماه توی اون کشور بیگانه بود عمل با موفقیت انجام شده بود

قرار بود که برگرده . اما من ته دلم دوست نداشتم که اون برگرده

از روبرو شدن با حقایق وحشت داشتم .مهسا که از سلامت خواهرش مطمعن شده بود

دقیقا دور روز قبل از برگشتن میترا به اون زنگ زده بود و همه چی را بهش گفته بود

میترا هم با من تماس  می گرفت و من جرات نداشتم که جواب بدم .نمی دونستم چی

بگم . دستم کاملا رو شده بود دیگه نمی تونستم رفتارم را توجیه کنم.مادرم تمام مسائل را

به مهسا گفته بود . نیازی به حرف زدن من نبود. من محکوم بودم دفاع بی معنی بود

میترا پشت سرهم تماس می گرفت چاره ای نبود جواب دادم .در حالی که معلوم بود به

سختی حرف میزنه از من خواست که براش توضیح بدم ولی من فقط سکوت کردم

سکوتی که گناهکار بودن من و تایید می کرد. ازش خواستم من و ببخشه و قول دادم

که گذشته را جبران کنم اما اون بهم گفت باید مطمعن بشم که لایق بخشش هستی

بعد من با نسرین تماس گرفته بود نسرین تمام گناهان و به گردن گرفته بود و گفته بود که

هیچ رابطه ای بین من و کیومرث نیست. اما میترا که قانع نشده بود با مادرم تماس گرفته

بود. مادرم هم تمام حرف هایی را که به مهسا زده بود رابه میترا گفته بود.اون وقتی که

متوجه شده بود که چه بلا هایی سر نسرین اورده ام تصمیم نهایی خودش و گرفته بود

وقتی صداقت نسرین را با تمام بلا هایی که سرش اورده بودم را دیده بود تصمیمش

راسخ شد

در خواست طلاق داد وسه سال است که من مشغول جنگیدن با میترا هستم ولی اون

کوتاه بیا نیست و همین روزا است که از من جدا بشه . نسرین هم خیلی تلاش کرده بود

که اون و منصرف کنه ولی موفق نشده است. اون واسه همیشه از زندگیم رفت .

نسرین با خانواده اش برای زندگی رفتن تهران .الان سه سال است که از اون خبری ندارم

همه چی زندگیم و با ندانم کاری از دست دادم

کاش انسان قبل از اینکه کاری بکنه سنجیده تصمیم بگیره. وزود از کوره در نره

عصبانیت و گرفتن تصمیمات انی زندگی من و نابود کرد

الان فهمیدم که چرا میگن عجله کار شیطون است

امیدوارم با خوندن این چند سطر تونسته باشم

تجربیات تلخم و در اختیار شما گذاشته باشم

با تشکر از خانم رها که این همه مدت من و تحمل کردند

موفق و سربلند باشید



خواستم این پست رو فردا بذارم گفتم الان بذارمکه تو انتظار نمونین



با سلام خدمت تمام خوانندگان وب رها

قرار بود که با اتمام زندگی نامه ام به ابهامات پاسخ بدم

این بود که تمام کامنت های شما عزیزان و خواندم و تا

انجایی که برام امکان داشت به سوالات جواب دادم و جایی هم که

جواب ندادم بعلت پاره ای از مسائل شخصی از گفتن معذورم (پیشاپیش شرمنده )

من دفتر خاطراتی دارم که نزدیک ۱۹۰صفحه میشه که تمام اتفاقات زندگیم را از سال ۸۲

به این طرف کاملا یاداشت کردم  هنگامی که قصد نوشتن کردم بخاطر اینکه ذکر بعضی از حوادث

امکان داشت منجر به شناسایی کسانی که در زندگیم با انها رابطه داشته باشم و یا تشابه

با اشخاص خاصی بشه از نوشتن انها خودداری کردم مخصوصا حوادثی که خانواده میترا و مشخصا

مهسا در ان نقش داشت بعلت اینکه اونها خانواده سرشناسی هستند مخصوصا مهسا که

مطمعن هستم بیشتر شما کتاب های اورا خوانده اید

انتخاب ۳۵ پست از بین ۱۹۰صفحه خاطرات کار سختی بود که حذف خیلی از حوادث باعث شد

که ابهامات زیاد بشه و سوالات زیادی برای شما عزیزان پیش بیاد

بهمین جهت برای احترام به شما عزیزان مجبور مسائلی را که از بیاد اوردن انها زجر می کشم

را بیان کنم

اول اینکه من متولد ماه فروردین هستم ۱۰دقیقه از تحویل سال ۵۹گذشته بود که من به دنیا اومدم

این اتفاقات از سال ۸۳شروع شد

اتفاقی که باعث زندگی من اینطوری بشه هم مربوط به سوئد میشه همانطور که برای شما گفتم

نسرین قبل از من رفت سوئد و من برای اوردن او رفتم . نسرین که فریب خانواده عمویش را خورده بود

اونجا بدون اینکه من خبر داربشم فقط و فقط برای اینکه اقامت دائم بگیره به وسوسه خانواده عمو یش

راضی شده بود و به عقد یک سوئدی بیاد.هر چند فقط  فقط توی محضر مرد سوئدی را دیده بود

خانواده عمویش به نسرین گفته بودند که این بهترین و اسان ترین راه برای گرفتن اقامت است

و اون مرد با دریافت مبلغی این کار و می کنه و بعد که اقامت درست شد از اون طلاق می گیری

بیشتر ایرانیها این کار و میکنند و هیچ مشکلی پیش نمیاد

نسرین برای من قسم خوردکه فقط چند برگه را امضا کرده است .

هر چند راست می گفت اما خود شما قضاوت کنید من چطور میتونستم با این ننگ کنار بیام

اقایون بیشتر من و درک می کنند .

خیلی از خانوم ها من و بخاطر کتک زدن نسرین شماتت کرده بودند.

نسرین فریب خانواده عموی فاسدش و خورد ولی من که اون و از جانم بیشتر دوست داشتم

نمی تونستم این اتفاق و نادیده بگیرم و از نظر من فاجعه بود

اون پاک پاک بود ولی از نظر من انجام اون عمل با خیانت و فاحشه گری هیچ فرقی نداشت

وبا پشیمونی او جبران نمیشد

حالا قضاوت باشما عزیزان

در مورد سفر رفتن و اقامتم در سوئد هم در سرگذشت توضیح دادم

یکی از خانوم ها سوال کرده بود من که فرار کرده بودم برای استخدام مدارک از کجا اوردم

فکر کنم این عزیز خوب سرگذشت و نخونده من چند ماه قبل از اتفاقی که برای مهرداد افتاده بود

خونه مجردی داشتم و جدا از خانواده زندگی می کردم. طبیعی بود که لوازم ضروری از جمله

مدارک تحصیلی و شناسایی را همرا خودم داشته باشم.

 درباره مهرداد هم اینکه در نهایت سلامتی زندگی می کنه و یک شغل خیلی خوب هم داره

اون من و بخشید و حتی چند بار اومد که من و ببینه اما من از رودر رو شدن با او خوداری کردم

والان دیگه ارتباطی با او ندارم

کاش اون زمان بیشتر فکر می کردم و به قول یکی از خواننده ها کسی پیدا میشد که توی دهن

من می زد و جلوی من و می گرفت.

ماه اینده نوبت دادگاه من است امیدوارم اونجا میترا را ببینم و اخرین تلاش خودم و بکنم

هر چند می دانم محال است که اون با من زندگی کنه.  می دانم که نمی توان زمان

را به عقب برد . اما تصمیم گرفته ام اینده ام را بسازم . می خوام ادامه تحصیل بدم و تا مراحل اخر

بخونم (اگه باز دیوانه نشم) بار اول که توی ازمون رد شدم اما تلاش می کنم تا دوباره قبول بشم

در مورد کارم هم باید بگوییم بعد از قضیه میترا از اهواز انتقالی گرفتم و الان هم در ایلام مشغول کار

هستم.

گاهی خیلی زود دیر میشه. اما خداوند همیشه بزرگ هست و امیدوارم من و ببخشه

و چیزی که تمام زندگیم از داشتنش محروم بودم وبه من عطا کنه

.......ارامش......

برایم دعا کنید

ارادتمند همگی شما کیومرث


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:4  توسط رها  | 

حباب های طلایی29

وقتی پا توی کوچه گذاشتم استرس عجیبی داشتم دلم واسه دیدن خانواده ام

مخصوصا خواهر کوچکم تنگ شده بود.با پای لرزان به طرف خونه حرکت کردم

وقتی جلودرب خونه رسیدم دستم به طرف کلید زنگ نمی رفت مونده بودم

چکار کنم چه جوری توی صورت پدر و مادرم نگاه کنم .می خواستم برگردم ولی

دلم اجازه نمی داد.زنگ و زدم چند لحظه بعد صدای پایی اشنا اومد . صدای پای

مادرم بود . قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد.درب باز شد مادرم پشت درب 

ایستاده بود . وقتی من و دید خشکش زد .فوری رفت داخل و درب و بست دوباره

زنگ و زدم ولی دیگه خبری نشد . نیم ساعت اونجا موندم وسپس راه افتادم

بی هدف توی خیابانها قدم میزدم .نسیم سرد پاییزی به صورتم شلاق میزد

انگار بهار زندگیم داشت خزان می شد. با دیدن مادرم سخت بی قرار شده بودم

این بود که دوباره برگشتم و زنگ و زدم مادرم دوباره اومد و این بار صدا زد کیه

من گفتم مادر منم کیومرث. ترا به خدا درب و باز کن . اما جواب من سکوت بود

این بود که از روی دیوار پریدم توی حیاط .ورفتم داخل خونه . مادرم در حالی که

سخت عصبانی بود فریاد زد چرا برگشتی . دیگه چیزی مونده که نابود کنی. برو

وما رو راحت بذار .بغض کرده بودم فریاد زدم مادر به خدا پشیمون هستم . من و ببخش

اومدم که جبران کنم . با فریاد من خواهر کوچکم از اتاقش اومد بیرون و زد زیر گریه

اون و بغل کردم و منم زدم زیر گریه .

مادرم گفت که خیلی دیر اومدی .

یک لحظه یاد پدرم افتادم و سراغش و گرفتم . که مادرم سکوت کرد به خواهرم

نگاه کردم اون فقط گریه می کرد . باور نمی کردم یعنی پدرم .......

مادرم نشست و اهی کشید و گفت وقتی که اونجور مهرداد و زدی و اون و تا لبه گور

فرستادی . اون نتونست تحمل کنه و از غصه دق کرد و مرد.

خودخواهی تو باعث نابودی دو خانواده شده است تو لیاقت بخشش و نداری

از اینجا برو دیگه نمی خوام تو را ببینم.نمی تونم تو را نفرین کنم

به مادرم گفتم . می خوام گذشته را جبران کنم.مادرم با شنیدن این حرف بیشتر عصبانی

شد و گفت خدایا تو درگاه تو چه گناهی مرتکب شدم که اینجور تاوان پس می دم

و حرفی زد که از تعجب بر جا خشکم زد.بهم گفت نسرین کم بود که گیر دادی یه

بدبخت دیگه.تو مگه از خدا و روز قیامت نمی ترسی .به خدا روز حسابی هم هست

دیگه چه نقشه ای در سر داری . میترا  این وسط چه گناهی داره

با شنیدن اسم میترا بهت زده گفتم مادر تو میترا را از کجا میشناسی

بهم گفت همین چند روز پیش بود که مهسا اینجا بود. گیج شده بودم حالا فهمیدم

که چرا مهسا ناراحت بود . ولی  اون از کجا خانواده ماراپیدا کرده بود

به مادرم گفتم که من با میترا ازدواج کرده ام و قصد دارم زندگی جدیدی را

شروع کنم.مادرم گفت پس تکلیف نسرین چی میشه که منم گفتم مادر من و نسرین 

خیلی وقته که مسیر زندگیمان از هم جدا شده.

مادرم با شنیدن این حرف لبخند تلخی زد و گفت تو لیاقت نسرین را نداری

فقط امیدوارم اون دختر معصوم و بدبخت نکنی. نمی تونم اشتباهات تو را فراموش کنم

بهتره دیگه اینجا نیای . حرف زدن با مادرم فایده نداشت امیدوارم بودم با گذشت ایام

اون بتونه گذشته را فراموش کنه و من و ببخشه . از خونه زدم بیرون .خواهرم با چشمانی 

گریان به دنبال من اومد ولی مادرم اون و کشید و درب و پشت سرم بست .

به اهواز برگشتم در حالی که سوالات بیشماری داشتم . رفتم سراغ مهسا

با دیدن من جریان و فهمید به من نزدیک شد و یک سیلی توی گوشم خواباند

و گفت چرا ؟

نمک نشناس مگه کم بهت محبت کردیم این بود جواب محبت های پدرم

چطور دلت اومد با میترا این کار و بکنی. تو گرگی هستی در پوست یه بره

بدبخت کردن نسرین کافی نبود. با شنیدن اسم نسرین از دهن مهسا نزدیک

بود که دیوانه بشم. خودمم مونده بودم که جریان چیه . چه اتفاقی افتاده

گفتم که من هیچ ارتباطی با نسرین ندارم. اون کسی بود که من و فریب داد

با شنیدن این حرف مهسا بهم گفت تو اونقدر مردانگی نداری که حقیقت و بگی

نسرین کسی بود که وقتی شنید می خوای عروسی کنی حقیقت و از من پنهان کرد

تا مانع خوشبختی تو نشه اون من وقسم داد که در موردش با تو حرف نزنم .

اگه زودتر فهمیده بودم محال بود بذارم با میترا عروسی کنی. مادرت همه چی را بهم گفت

ولی چه دیر . سپس از من خواست که با اون برم تا یه چیزی را بهم نشون بده

من و برد تهران و یک راست رفتیم اون انجمن . اونجا بود که با نسرین روبرو شدم

خدای من اون با چوب دستی راه میرفت مهسا گفت این نتیجه عشق توست

نسرین با دیدن من به گریه افتاد و از من خواست که اون و ببخشم در دلم وسعت قلب

او را تحسین می کردم . با این همه بدبختی که من مسبب اون بودم از من طلب

بخشش می کرد اونم بخاطر اشتباهی که در سوئد مرتکب شده بود برای اولین

بار فهمیدم که در حق او ظلم کرده ام الان که فکر می کنم می تونستم خیلی راحت

اون وببخشم ومسائل بعدی را به وجود نمی اوردم .اون برای من ارزوی خوشبختی کرد

و رفت از مهسا خواستم که جریان و برام توضیح بده که چطور اون و پیدا کردی

مهسا هم گفت که خیلی وقته نسرین به این انجمن میاد و از قبل اون و میشناخت

فقط نمی دونسته که بین من واون ارتباطی است . روزی که به اراک رفته بودی

پدر نسرین که مالک اون کارخانه مواد شیمیای است تو را دیده بود وشناخته بود

اون از دوستان قدیم پدرم است اونجا بوده که از پدرم می پرسه که این پسر کیه

پدرم هم میگه که اون دامادم است پدر نسرین هم فوری با نسرین تماس میگره

وبهش اطلاع میده . اما نسرین که عشقی حقیقی نسبت به من داره پدرش و قسم

میده که راجب این جریان چیزی به پدرم من نگه . چون ترسیده بود که با برملا شدن این

راز زندگی من دوباره خراب شه.پدر نسرین هم در جواب سوال پدرم میگه که این پسر همسایه

ما بوده است .و از اون شناخت کافی داریم پسر خوب وبا خانواده ای است.اون به پدرم میگه

که از هر لحاظ من و تایید میکنه.

حالا فهمیدم که چرا توی مراسم عقد من مهسا با پدرش حرف می زد و می خندید

در مقابل بزرگی نسرین و خانواده اش مونده بودم .  چرا در حق انسان بی لیاقتی مثل

این همه لطف می کردند.اونجا بودکه یاد حرف مادرم افتادم و فهمیدم که یک انسان حقیر و

کوچیک هستم وبزرگی روح نسرین من و نابود کرد



یه سری از دوستان اومده بودند از داستان ارام جان انتقاد کرده بودند و من تایید کردم

نمیخوام این سوءتفاهم پیش بیاد که من موافقم یا مخالفم من کاملا بی طرفم

اصلا هم در مورد ادمها قضاوت نمیکنم

اگه هم تایید کردم به این دلیل بوده که

من همه ی کامنتا به جز اونایی که فحش رکیک باشه رو تایید میکنم

همینجا از ارام جون معذرت میخوام اگه از دستم دلخور شده

از داستان کیومرث هم فقط یه قسمت دیگه مونده هر سوالی دارین بپرسین

تا بهش بگم بیاد سوالاتون و جواب بده بعدش قراره بره مسافرت

دوستتون دارم ممنونم که تنهام نمیذارین

رها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:35  توسط رها  | 

حباب های طلایی28

قرار شدمهندس کار های مربوط به رفتن میترا را ردیف کنه بیشتر

از این ناراحت بود که بعلت شرایط کاریم نمی تونستم با میترابرم

بعضی وقتا دلهره عجیبی می گرفتم و یاد قضایای نسرین می افتادم

ولی وقتی به خانواده داودی فکر می کردم خیالم راحت شد . مهندس

با سرعت کارها را انجام میداد من هم طبق معمول همراه اون بودم

کارم شده بود رفت و امد بین تهران و اهواز .  که توضیح همگی انها ربطی

 به سرگذشتم نداره فقط یک سفر بود که مربوط به زندگیم میشه که اونم

توضیح می دم . دوستانی که در شرکت نفت کار می کنند می دونند که

شرکت های زیادی هستند که با شرکت نفت همکاری میکنند از تامین قطعات

تا ارائه خدمات مختلف . یکی از این شرکت ها که کارش تامین مواد تعلیق شکن

(دمولسی فایر )بود  در اراک واقع است یک شرکت معروف توی ایران که کارش

تامین کردن مواد شیمیای برای شرکت نفت بود و هر ۶ماه یک بار قرارداد همکاری

می بستند.  با مهندس برای بستن قرار داد با اون شرکت راهی اراک شدیم

 وقتی به اراک رسیدیم بسوی محل جلسه حرکت کردیم . وقتی که به محل جلسه

رسیدیم منتظر مدیر عامل شرکت شدیم . که یک ماشین پاچیرو از کنار ما گذشت

وچند متر جلوتر توقف کرد در همین وقت گوشی مهندس به صدا در امد طبیعی هم بود

توی اینجور مواقع گوشی مهندس زیادزنگ می خورد مهندس شروع کرد به حرف زدن

ویهو به طرف من برگشت و خیره به من شد. نزدیک ۵دقیقه حرف زد و گوشی را قطع کرد

سپس به طرف من می اومد در حالی که سعی می کرد خونسرد نشون بده به من گفت

که بهتره برگردی اهواز اونجا زیاد کار داریم و اینجا به وجود شما نیاز ی نیست قبل از اینکه

حرفی بزنم کیف مدارک و لپ تاپ و از من گرفت و رفت به جلسه . دلهره عجیبی پیدا کردم

خدایا نکنه باز اتفاقی افتاده باشه. یک دفعه یاد میترا افتادم فوری با خونه تماس گرفتم

ولی مادر میترا گفت که میترا خوبه و مشکلی نیست . سابقه نداشت که مهندس بدون

من به جلسه بره. پس حتما اتفاقی افتاده بود به سرعت به اهواز برگشتم و فوری رفتم

خونه مهندس . میترا وقتی من و دید خیلی تعجب کرد با نگاهش به من فهماند که اینجا

چکار می کنم منم همه چی را توضیح دادم . میترا هم تعجب کرده بود چند بار با مهندس

تماس گرفتم اما اون در حالی که لبخند می زد بهم گفت نگران نباش مشکلی نیست

مهندس بعد دو روز برگشت در حالی که معلوم بود خیلی خوشحاله. رفتارش خیلی با من

صمیمانه شد . از این تعغیر حالت خیلی تعجب کردم . اون از من خواست که به خونه اونا بیام

و تا برگشتن میترا و خودش اونجا بمونه .از این جالب تر این بود که گفت قبل از رفتن با میترا

عقد کنم . داشتم دیونه میشدم مهندس چرا اینطوری شده بود.

دقیقا سه روز بعد من و میترا به عقد هم در اومدیم . کلا اینقدر سریع اتفاق افتاد که خودمم

نفهمیدم چی شد.روزی که با میترا عقد کردم.خیلی دلم گرفت تا اون روز  درد بی کسی را

حس نکرده بودم . دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده بود مطمعن بودم که محال بود که

اونها من وببخشند و در مراسم ازدواج من شرکت کنند . بخاطر همین اشکم در اومده بود

که بعضی ها اون و به حساب خوشحالی گذاشته بودند . اون روز متوجه شدم که مهندس

چند بار در گوشی با مهسا حرف زد و مهسا در حالی که من و نگاه می کرد می خندید

روزی که میترا می خواست از ایران بره خیلی دلم گرفته بود اونم بی تابی  می کرد

بهش امید دادم و گفتم که این دوران سخت هم تموم میشه و ازش قول گرفتم که

وقتی که خوب شد باید  من اولین نفر باشم که صدای اون و می شنوم

وقتی که می خواست بره نا خوداگاه پیشانی اون و بوسیدم و اون در حالی که من و نگاه

می کرد رفت .رفتنی که  همیشکی بود

منم با امید به اینده به سرکارم برگشتم .با رفتن اون هم مهسا گفت که باید بره سفر

یک هفته که گذشت مهسا برگشت وقتی با اون روبرو شدم با نگاهی هولناک به من نگریست

جوری که تمام بدنم لرزید تا اون روز مهسا را اونجور ندیده بودم وقتی که خواستم به اطاقش برم

مثل یک ماده پلنگ به طرفم هجوم اورد و در حالی که اشک می ریخت از من خواست که اون و تنها

بذارم . اصلا به من مجال حرف زدن نداد و در اطاق را محکم بست .

گیج و منگ شده بودم هر چی فکر می کردم دلیل رفتار مهسا را نمی فهمیدم

چند روز که گذشت اون اروم شد ولی دیگه طرف من نیومد یک لحظه به فکر رسید دلیل

رفتار مهسا حسادت زنانه است شاید به من ومیترا حسادت می کرد ولی چطور ممکن

بود انسانی به اون بزرگی چنین افکاری داشته باشه

دیگه کم کم خودم و اماده می کردم که برم سراغ خانواده ام

رفتم اونم بعد سالها . توی یک روز دلگیر پاییزی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:9  توسط رها  | 

حباب های طلایی27

بدجور به دختر بیچاره گیر داده بودم خودمم مونده بودم که ایا واقعا می تونم نسرین

را فراموش کنم یانه.الان که به گذشته فکر می کنم می بینم فقط حس انتقام جویی

از نسرین بود که باعث شده بود به طرف میترا کشیده بشم.جوری شده بود که هر

روز کارم این بود که ساعت اداری تموم بشه و برم سراغ میترا . دختر بیچاره مونده بود

با من چکار کنه .اون خیلی خوش قلب و مهربون بود .اینقدر ادامه دادم تا اون و گرفتار کردم

برای مهندس خیلی عجیب بود من که تا دیروز اصلا از اسم زن جماعت فراری بودم حالا چطور

شده بود که عاشق سینه چاک دخترش شده بودم. خیلی سعی کرد که فکر میترا را از

سرم بیرون کنه . حتی کار به جایی رسید که تهدید کرد من و تبعید میکنه ولی من که

از روحیات مهندس اگاه بودمو می دونستم اون من و دوست داره . کوتاه نیومدم و اب پاکی

را روی دست مهندس ریختم. بهش گفتم اگه قراره از میترا دل بکنم بی خیال زندگی و همه

چی می شم . مهندس داودی هم که از اخلاق و روحیه خبر داشت .تصمیم گرفت که

از راه دیگه وارد بشه . اون با من خیلی مدار می کرد. گاهی وقتا هم خودم مونده بودم که

چرا مهندس اینقدر ملاحظه من و می کنه.

مهربانی های اون باعث شده بود که من بی پروا تر بشم . هر وقت فرصت می شد میترا را میبردم

بیرون و با هم می گشتیم.عجیب این بود که هر وقت به چهره میترا نگاه می کردم یاد نسرین

می افتادم و دچار تردید می شدم. ولی تصمیم گرفته بودم در مقابل این تردید مقاومت کنم

نزدیک دوسال گذشته بود و من از خانواده ام خبر نداشتم و کوچکترین تلاشی هم برای ارتباط

با انها نکرده بودم تصمیم داشتم وقتی که با میترا ازدواج کردم برم سراغ انها .

توی این مدت مهندس تمام تلاشش و کرد که من و میترا را از هم جدا کنه

ولی من که دل میترا رابه دست اورده بودم و مطمعن بودم که موفق خواهم شد

مهسا هم این مدت کامل مواظب ما بود اون همیشه با من حرف میزد و سعی می کرد که ما

را راهنمایی کنه. اون خیلی فهمیده بود و توی اجتماع فعالیت های زیادی داشت .به علت شرایطی

که داشت شخصیت شناخته شده ای بود و از احترام زیادی برخوردار بود. یکی از فعالیت های اون

عضویت در انجمنی بود که در چند شهر ایران فعالیت داشت. انجمن معروفی که مطمعن هستم

همه اون و میشناسند . این انجمن اعضای فراوان وسر شناسی داشت که هدف همه کمک به افرادی

بود که توی زندگی مشکل داشتند . کلاس های گوناگونی مثل ان ای داشت که افراد زیادی از قبیل

کسانی که مشکل اعتیاد و مشکلات خانوادگی و روحی وووو.......داشتند  در ان شرکت می کردند

مهسا من و تشویق کرد که به کلاس های خودشناسی و راههای موفقیت بروم.

کلاس های خوبی بودند که من تا مرحله چهار رفتم .که توی روحیه من تاثیر بسیار مثبتی گذاشت

من و مهسا بسیار باهم بحث می کردیم اون بسیار سعی کرد که سر از گذشته من در بیاره

ولی من هیچ حرفی درباره گذشته نمی زدم .می ترسیدم که با گفتن اعمال گذشته زندگی اینده

خود را خراب کنم.

اما فکر نمی کردم که مهسا زرنگ تر از اینکه فکر می کردم باشه . اون وقتی دیده بود من لب باز

نمی کنم تصمیم گرفته بود که خودش راز سر به مهر زندگی من و باز کنه . وتا حدودی هم موفق

شده بود اما حوادث بعدی که دور از چشم من اتفاق افتاذه بود باعث شده بود  که اون سکوت کنه

یه سکوت مصلحتی .

روزهای زندگی من با اندیشه رسیده به میترا می گذشت و منتظر روزی بودم که مهندس با

ازدواج ما موافقت کنه . بالاخره با اصرار های من مهندس حرف اخرو زد

اون بهم گفت اگه میترا را می خوای باید صبر کنی تا اون عمل بشه و سلامتیش و بدست بیاره

وقتی حرف خارج کشور به میان امد طوفانی از خشم و کینه وجودم و پر کرد یاد اتفاقات زندگیم با

نسرین افتادم . اینطور به ذهنم خطور کرد باز قراره بازیچه کسی دیگری واقع بشم

دوباره شیطان به سراغم امد و بهم گفت که دیگه نباید گول بخوری

شک و دودلی همرا با ترس تمام وجودم را پر کرده بود.تصمیم گرفتم که اینباردیگه گول نخورم

هر جور که به مهندس و خانواده اش نگاه می کردم هیچ نشانی از بدی در انها نبود

ولی رفتار گذشته نسرین بدجور روح و روان مرا نابود کرده بود که اجازه نمیداد واقعیت ها را

ببینم

تصمیم گرفتم که اینبار اجازه ندم که بازنده باشم . می خواستم پیش دستی کنم و ضربه

اول را من بزنم و لی نمی دونستم چطور

هر وقت فکری به ذهن من می رسید چهره معصوم و بیگناه میترا جلو چشمم میامد

باز با خودم در حال جنگ بودم از یک طرف افکار مخربی بود که به من فرمان میداد

و از طرف دیگر افکاری بود که خوبی های خانواده میترا را به یادم می اورد

تصمیم گرفتم از میترا به عنوان طعمه استفاده کنم باز این وسط یک نفر بیگناه قرار بود

قربانی بشه

توی همین زمانی که من گرفتار جنگ با خودم بودم در خفا اتفاقاتی می افتاد که کار گردان اون

مهسا و پدرش بودند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 23:52  توسط رها  | 

حباب های طلایی26

حسابی به خودم رسیدم رفتم یک ساعت مچی خیلی زیبا هم به عنوان کادو گرفتم

ساعت ۹شب بود که رفتم خونه مهندس . توی این جور مواقع می دونستم چکار کنم

برای اینکه جلب توجه کنید یکی از قوائد حضور در مهمانی یا مراسم این است که اخرین

نفر به جشن بری. منم با تاخیر ۱۰دقیقه ای رفتم همه منتظر من بودند.مهندس با دیدن

من خیلی خوشحال شد. ومن و کنار خودش نشوند.وقتی میترا اومد و چشمم بهش خورد

خشکم زد واز زیبایی اون حیرت کردم . مثل یک فرشته زیبا و معصوم بود.به هر کی می رسید

بدون اینکه حرفی بزنه فقط بایه لبخند از اون استقبال میکردوقتی به من رسید تولدش و تبریک

گفتم اما اون بدون اینکه حرفی بزنه . لبخندی تحویلم دادو رد شدو رفت کنار خواهرش مهسا

نشست. تو کل مراسم هیچ حرفی نزد وفقط لبخند می زد.وقتی هم کادوی خودم وبهش دادم

اون و باز کرد و با دیدن ساعت لبخندی زد و فوری اون به مچش بست . خیلی خوشحال شدم

نگاهی توی چشمانم کرد که تمام وجودم و لرزاند. به نشانه تشکر سری تکان داد و باز هیچ

حرفی نزد. این حرکت میترا را نوعی توهین به خودم دونستم . رفتم گوشه ای و تا پایان مراسم

حرفی نزدم.ساعت ۱۱شب مراسم تموم شد و وقتی می خواستم بروم مهسا گفت صبر کن تا

تو را برسونم. احساس کرده بود که از چیزی ناراحت هستم بهمین خاطر و قتی حرکت کردیم

شروع کرد به حرف زدن و بهم گفت که از دست میترا ناراحت نشو .و سپس راز میترا را واسه

من فاش کرد  حنجره میترا مادر زادی ایراد داشت و وقتی حرف میزد صدای وحشتناکی داشت

مهسا گفت بخاطر اینه که میترا حرف نمی زنه چون از صدایش خجالت میکشه .

اون نیاز به یه عمل داشت که اونم فقط توی خارج کشور انجام میشد اما عمل اون ریسک بالایی

داشت که امکان داشت برای همیشه قدرت تکلم و از دست بده.بخاطر همین پدرم حاضر نیست

که این ریسک و انجام بده. چون خیلی میترا را دوست داره . دکترا گفتن میترا توی سن خاصی عمل

بشه. تا خطر کمتر بشه. بخاطر همین مهندس هر سال عمل و عقب می انداخت.این عارضه باعث

شده میترا کمتر توی اجتماع حاضر بشه.دلم خیلی برای میترا سوخت اون یه فرشته بود که خداوند

اون و فرستاده بود بین ادمها .معصوم و بی گناه .

میترا بعدا که جریان  ناراحتی من و فهمیده بود از طریق مهسا از من عذر خواهی کرد

رفت و امد من با خانواده مهندس ادامه داشت دیگه هر وقت که خونه انها می رفتم میترا میامد

می نشست.وهر بار که اون و میدیدم دلم میلرزید بعد قطع رابطه با نسرین این اولین بار بود

که همچین حسی به من دست میداد. هنوز نسرین از دلم بیرون نرفته بود.بهمین جهت سعی

می کردم که کمتر به میترا نزدیک شوم ولی زیبایی او که امیخته با معصومیت بود قرار و از دلم برد

دوباره داشتم اشتباه می کردم اما این بار به نوعی دیگر

شیطان باز به سراغم اومد با به یاد اوردن خیانتی که نسرین درحقم کرده بود فرصت و مناسب دیدم

به خودم گفتم وقتی نسرین ارزشی برای من قائل نشدو من و رها کرد چرا من باید پایبند اون باشم

دختری به این زیبایی را چرا از دست بدم باید به فکر خودم باشم . این افکاری بود که با اون خودم و

توجیح می کردم بیشتر هدفم از ازدواج با میترا این بود که نسرین و خرد کنم و باز متاسفانه این وسط

احساسات یک انسان بی گناه را ندیده گرفتم.انگار نه انگار این وسط هم میترا یک انسان است و

احساس و عاطفه داره.

بیشتر از این عذاب وجدان دارشتم  که می دونستم قلبا نسرین و دوست دارم اما نمی دونم چرا

نمی تونستم با این افکاری که زندگیم و خراب کرده بود مقابله کنم. این بار گویا نوبت میترا بود

که قربانی افکار بیمار گونه من بشه. از اون روز سعی کردم به میترا نزدیک بشم.خودم و قانع کرده

بودم که قصد من ازدواج با میترا است و باید تلاش میکردم نظر اون و جلب کنم. به هر بهانه ای

برای او کادو می گرفتم. و هر کاری که لازم بود را انجام می دادم که بتونم دل اون و به دست

بیارم. واون که مثل ایینه پاک و زلال بود.را کم کم تسلیم کردم .تجربه ارتباط با خانم ها باعث شده

بود که سریع در کارم موفق بشم.جوری که اگه دو روز من نمی دید بی تاب میشد. حرکات من از دید

مهسا دور نمونده بود بخاطر همین یک روز به من گفت بهتره فاصله ات را با میترا حفظ کنی

ولی من دلم و زدم به دریا و گفتم که میترا را دوست دارم و می خوام با اون ازدواج کنم.مهسا

بهم گفت که مگه تو شرایط میترا را نمی دونی.اون شرایط ازدواج و نداره.

اما من گفتم که تا هر وقت که بشه منتظر می مونم و فقط با اون ازدواج می کنم

مهسا  از من خواهش کرد که شرایط میترا را در نظر بگیرم وسنجیده رفتار کنم

ولی من گوشم از این حرفا پر بود و به اخطار های مهسا توجه نمی کردم.

فقط نسرین جلوی چشمم بود و می خواستم با داشتم میترا غرور نسرین را جریحه دار کنم

به این فکر نمی کردم که میترا هم یک انسان است و داری ارزش .

زیبایی میترا و موقعیت خانوادگیش را فرصت خوبی می دونستم که شکست مقابل نسرین 

جبران کنم.مثل عنکبوتی خود را محصور تارهایم کرده بودم . ونمی خواستم چشم بر روی

واقعیت های زندگی باز کنم.کارم تا اونجایی پیش رفت که حتی مهندس هم فهمید

که البته خیلی دیر بود چون به قول معروف قاپ میترا را دزدیده بودم و کار از کار گذشته بود

مهندس هر کاری کرد که من و قانع کنه که ازدواج با میترا به صلاحت نیست قبول نکردم

بهش گفتم میترا را باهر شرایطی می خوام وقسم خوردم که اون و خوشبخت کنم

مهندس هم وقتی که دید من ول کن نیستم بهم گفت که باید صبر کنم تا تکلیف میترا

مشخص بشه. اونجا بود که یاد حرف مهسا افتادم که گفت پدرم بدون میترا نمیتونه زندگی کنه

عشق مهندس به دخترش ستودنی بود.

هر چی من جلو تر می رفتم پی به بزرگی وانسانیت خانواده داودی می بردم

لطف خداوند بود که همچین کسانی را سر راه من قرار داد تا من برگردم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:27  توسط رها  | 

حباب های طلایی25

زندگی من روال مشخصی گرفته بود خودمم راضی بودم و فقط استرس و ترسی که

ازپنهانکاری داشتم من و عذاب می داد و از این می ترسیدم که یک روز دستم پیش

مهندس رو بشه . صداقتی توی رفتارش بود که باعث می شد دل دل کنم که همه چی

را بهش بگم . ولی باز می ترسیدم . بارها بهم گفت که می دونم از یه چیزی رنج می بری

بهتره حرف بزنی تا سبک بشی . بهم قول داده بود که کمکم کنه و لی من همچنان سکوت

می کردم.تا اینکه یک روز که ایمیلم و چک کردم .مهراوه برام پیغام گذاشته بود که کار مهمی

بامن داره .مونده بودم که باهاش تماس بگیرم یانه . دلم و زدم به دریا و باهاش تماس گرفتم

بهم گفت که مهرداد نمرده و خانواده اش از تو هیچ شکایتی نکرده اند .بهتره برگردی منم گفتم

دیگه برگشتی در کار نیست . احساس می کردم می خواد چیزی بگه ولی نمی تونست

فقط اصرار می کرد که برگردم .قسم خورد که راست میگه و مهرداد نمرده. اون از یه چیزی خبر داشت

نمی تونست بگه .هر چی اصرار کردم که اگه چیزی می دونی بگو . فقط انکار می کرد وقتی دید که

قبول نمی کنم . بهم گفت که با خونه یه تماس بگیر .منم گفتم که خونه ای ندارم و قبل از اینکه

اون چیزی بگه قطع کردم . بعد سیم کارت و داراوردم و پرت کردم توی جوب اب

دوماهی از اون جریان گذشت تا اینکه مهندس داودی رفت اهواز

و منم با اون رفتم شرکت نفت مارون و اونجا مشغول کار شدم یه جورایی خیالم راحت بود

که مهرداد زنده است. اما می دونستم که راه برگشتی ندارم .پس تصمیم گرفتم که تنهایی

به زندگیم ادامه بدم.طبق معمول همیشه هم سفر مهندس شده بودم و یه جورایی شده یودم

مدیر برنامه هایش. تمام کارهای اداری و ثبت و تنظیم قراردادها را من برای اون انجام میدادم

سرم به کار خودم بود و کاری به کار کسی نداشتم و در کمترین مدت ممکن توی محل کارم

احترام زیادی کسب کردم. همه من و به عنوان یه جوان مودب وسر به زیر می شناختند و به من

اعتماد کافی داشتند. زنده بودن مهرداد باعث شد که به بزرگی خداوند بیشتر ایمان بیاورم

و یاد حرف پیرمرد افتادم که بهم گفت خداوند همیشه همراه ماست و از ما مواظبت میکنه

تصمیم گرفتم که  با گذشته خداحافظی کنم و یه زندگی خوب برای خودم بسازم.اواخر سال

۸۷بود که توی ازمون شرکت نفت قبول شدم و شدم کارمند رسمی شرکت نفت

البته افتادم شرکت نفت و گاز غرب  که مدتی هم توی شرکت نفت چشمه خوش

شهر دهلران از توابع ایلام کار کردم که با تلاش مهندس داودی انتقالی گرفتم و رفتم اهواز

تصمیم گرفتم که برای همیشه اهواز بمونم.گاهی وقتا یاد مادرم می افتادم و دلم خیلی هوایش 

را می کرد .اما می دونستم که تمام پل های پشت سرم را خراب کرده ام.

زندگی من همین جور ادامه داشت یک اپارتمان برای خودم گرفتم البته قسطی

ویک زندگی مجردی را اغاز کردم دوباره برگشتم دوران زندگی دانشجویی

همکارانم مرتب گیر می دادند که زن بگیرم و چند نفر را به من معرفی کردند ولی انها نمی دونستند

که درون من چه طوفانی است . هر چی اصرار می کردند که دلیل زن نگرفتن خود را بگم

هیچ حرفی نمی زدم . برای همه مسجل شده بود که دل من پیش یکی گیر است. خیلی سعی کردند

که از زیر زبون من بکشن ولی موفق نشدن.این معما برای اونا تا به امروز حل نشده موند

این بود که تصمیم گرفتند مهندس را بجون من بندازند. ولی جواب سوالهای مهندس هم تکراری بود

توی این مدت یکی دوبار خونه مهندس رفتم و همانطور که گفتم خانواده بسیار با فرهنگی بودند

اون یک دوبار باعث شد که ای من به خونه اونا باز بشه و با خانواده اونا ارتباط نزدیکی برقرار کنم

مهندس چهار تا بچه داشت دو دختر و دو سر . که مهسا دختر بزرگ مهندس بود که همانطور که

گفتم دختر بسیار باکمالاتی بود و دختر کوچکش  که اسمش میترا بود

از همون اول با مهسا ارتباط صمیمانه ای برقرار کردم اون ۴ سال از من بزرگتر بود . بارها می نشستیم

و با هم حرف میزدیم. راجب کتا به و نوشته های اون . قبلا یکی از کتاب های اون و خونده بودم

باهم مینشستیم و شروع می کردیم نقد کردن نوشته های مهسا . همه هم نگاه می کردند و ازنقدهای

من می زدند زیر خنده . همیشه هم یه سوال برای من پش میومد که چرا وقتی خونه اونا بودم میترا

توی جمع ما نمی امد.فقط یه بار اون و دیده بودم که اونم شب توی یک جشن بود. که  اونم نصف ونیمه

شده بود یک راز برای من

تا اینکه بعد مدتی که گذشت یک بار دلم و زدم به دریا و از مهسا درباره میترا پرسیدم

مهسا هم گفت که اون یه مشکل داره که نمی تونه توی جمع بشینه

دیگه سوالی نپرسیدم فکر کردم نباید زیاد قاطی مسائل خانوادگی اونا بشم

تا اینکه یک شب مهندس من و دعوت کرد خونه خودشان برای جشن تولد میترا

شبی که اتفاقات بعدی زندگی من در ان رقم خورد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:29  توسط رها  | 

حباب های طلایی24

تمامی اسامی اشخاصی که از این پست به بعد ازانها

    نام برده میشود به دلایل شخصی مستعار است

.

.

.

سوار لنج شدم و به سوی جزیره حرکت کردم. لاوان یک جزیره نفتی بود که

شرکت های داخلی و خارجی زیادی در اونجا کار می کردند. اونجا توی یک

شرکت پیمانکاری که کار تعمیر و نگهداری تاسیسات و انجام میداد مشغول

شدم . همه کاری می کردم از کلنگ زنی تا جوشکاری و جابجا کردن قطعات

هوای جزیره فوق العاده گرم بود و کار کردن بی نهایت مشکل. اما برای من

فرقی نمی کرد. اونجا با کسی دوست نمی شدم و اگه کسی می خواست که

به من نزدیک شود اونقدر بی محلش می کردم که می رفت پی کارش. فکر

می کردم اینجور بهتره . گوشه گیری و انزوا طلبی با سرشت من عجین شده

بود. روزها از پی هم می گذشت و من روز به روز  از لحاظ جسمی تحلیل میرفتم

تنها کاری که می کردم این بود که بعد از پایان کار می رفتم یه گوشه ای از ساحل

و به غروب دریا نگاه می کردم . غروبی که علارغم زیبایی خیلی واسه من دلگیر

بود.همیشه با نگاه کردن به غروب یاد نسرین میافتادم و تابلویی که از غروب دریا

کشیده بود را مجسم میکردم.اونقدر به دریا خیره میشدم که هوا تاریک میشد و

به کمپ باز می گشتم و بدون اینکه با کسی حرف بزنم شام نخورده می خوابیدم

متوجه گذشت زمان نبودم فقط برگ های تقویم از گذر روزهای زندگیم خبر می داد

دو ماه که گذشت. یک روز برای حفر یک کانال به اطاق کنترل شرکت رفتیم . از سر

کنجکاوی رفتم که چرخی توی تاسیسات بزنم .همینطور که میرفتم سر از اطاق

کنترل در اوردم . استاد کار اونجا با دیدن من از من دعوت کرد که یک نسکافه باهم

بخوریم .ناخوداگاه  قبول کردم. خیلی وقت بود که با کسی حرف نزده بودم . اقای

امیری رفت که نسکافه را اماده کنه. منم شروع کردم به نگاه کردن کلید های دستگاه

اطاق کنترل.  واصطلاحات انگلیسی را نگاه می کردم.  وحسرت گذشته را خوردم

که چرا زندگیم و خراب کردم دستی دستی خودم و از همه چی محروم کرده بودم

اونقدر به فکر رفته بودم که متوجه امدن اقای امیری نشده بودم .از من دعوت کرد که

بشینم . نشستم و شروع کردیم حرف زدم . از مسایل روزمره حرف زدیم . برای یک لحظه

هوس کردم ایمیلم و چک کنم بهمین جهت از اقای امیری پرسیدم که اجازه دارم از اینترنت

استفاده کنم . اونم قبول کرد. ولی گفت خیلی کوتاه . ایمیل و باز کردم خودمم نمی دونستم

دنبال چی هستم . شاید دنبال یه از نسرین بودم . نزدیگ۲۰ تا پیام داشتم که همه مال

همکلاسی هایم بودند . که سراغم را گرفته بودند . دلم برای دانشگاه خیلی تنگ شده بود

 دوست داشتم جواب اونا را بدم ولی نمی دونستم چی بگم . امیدوار بودم که پیامی از

نسرین ببینم و لی هیچ خبری نبود.  دیس شدم و از اقای امیری تشکر کردم. بهم گفت 

مدرکت چیه  خواستم بگم بی سوادم ولی ناگهانی گفتم که کامپیوتر خوندم . اونم با حیرت

گفت که چرا اومدی این شغل را انتخاب کردی .مونده بودم چی جواب بدم بلند شدم و

رفتم سر کارم . اقای امیری همینطور نگاه میکرد. بهم اشاره کرد که می خواد با من حرف

بزنه . ولی من با اتمام کارم رفتم کمپ.

چند روز که گذشت بهم خبر دادن که مهندس داودی باهات کار داره

خیلی تعجب کردم و یه جورایی ترسیدم . مهندس داودی یکی از مدیران ارشد

نفت فلات قاره بود . راه فراری نبود بهمین خاطر دل به دریا زدم و رفتم پیش مهندس داودی

از من خواست که بشینم و شروع کرد به حرف زدن . مهندس انسان بسیار بزرگوار و محترمی

بود که به همه کمک می کرد. این و بعدها که وارد زندگیش شدم فهمیدم .  اون از من سوال

کرد که از کامپیوتر چی می دونم . بهش گفتم اندازه بقیه. گویا اقای امیری راجب من با اون

حرف زده بود. لپ تاپ خودش و اورد و گفت که اطلاعاتش مخفی شده می تونی برگردونی

 برای من کار راحتی بود بهمین جهت یه جورایی احساس کردم که برای خودم زشته که

بگم نمی تونم . ازش خواستم که لپ تاپ بهم بده . اونم شفارش کرد که مواظب باشم

تمام اطلاعات لپ تاپ با ارزش هستند.با کمک یک برنامه ریکاوری تمام اطلاعات لپ تاپ و

برگردوندم و یه برنامه براش نوشتم که از تمام فایل های داخل لپ تاپ یک فایل پشتیبانی

نگه می داشت . وقتی مهندس لپ تاپ و دید خیلی خوشحال شد.بعدا فهمیدم اون روز خواسته

من و ازمایش کنه .از من خواست که با اون کار کنم . دوست نداشتم قبول کنم ولی رد درخواست

مهندس شک برانگیز بود. اینطوری شد که من شدم منشی اقای داودی

مهندس همیشه در سفر بود و از طریق تلفن برنامه هاشو با من هماهنگ می کرد

کارم خیلی راحت بود چون کسی روی سرم نبود و راحت تمام کارهایم را انجام می دادم

مهندس هم انصافا برای من کم نمی گذاشت. بعلت شرایط کاری مهندس کم پیش میومد

که با هم تنها باشیم . خو شحال بودم. چون دیگه لازم نبود که در مورد خودم توضیح بدم

چند ماهی اینجوری سپری شد. تا اینکه مهندس یک روز بهم گفت که دیگه به کار وارد شدی

و از این به بعد باید توی سفرها همراهش باشم. چون بهت نیاز دارم و کارای دفتر و یک نفر

هم می تونه انجام بده ازش خواستم که همکار دیگه ام را با خودش ببره ولی مهندس گفت

که چون تو مجرد هستی .  راحت تر می تونی با من هماهنگ بشی.چاره ای نبود باید قبول

می کردم . چند بار خواستم بی خبر برم ولی کجا را داشتم که برم. کارمان شده بود سفر

تهران. اهواز.شیراز . کرمانشاه و خیلی جاهای دیگه

همنشینی با مهندس باعث شده بود که روحیه ام خوب بشه و بیشتر به خودم میرسیدم

البته همیشه منتظر بودم که یک روز بیایند سراغم

توی این مدت از خانواده ام خبری نداشتم و نمی دونستم شرایط انها چطوره

یه حسی درونم بود که باعث میشد که با اونا تماس نگیرم از نظر خودم تماس معنی نداشت

چیزی نداشتم که بگم . زده بودم همه چیرا نابود کرده بودم

سفرهایم باعث شده بود که با مهندس داودی  رابطه ای احساسی داشته باشم

چند بار از من و خانواده ام سوال کرد که مجبور شدم بگم که پدر و مادرم توی تصادف

مرده اند و فقط یک خواهر دارم که ازدواج کرده. اونقدر تابلو دروغ گفته بودم که مهندس

فهمیده بود ولی به روی من نیاورد و دیگه چیزی نگفت.

 این مدتی که با اون بودم خیلی دقت می کردم که رفتار مناسبی داشته باشم

که از چشم اون پنهان نمونده بود . یه جورایی توی دلش جا باز کرده بودم

رابطه ما شده بود یک را بطه بسیار نزدیک. اون از خودش و خانواده اش می گفت

و امیدوار بود که من هم تشویق بشم که قفل دهنم و باز کنم و از زندگیم براش بگم

صبر و حوصله اون ستودنی بود توی عمرم انسانی به بزرگواری و با شخصیتی اون ندیده

بودم.وقتی از خانواده اش گفت اونا را شناختم یک خانواده سرشناس  و معروف

همه انسانهای تحصیکرده و موفقی بودند و مهسا دختر بزرگش از نویسنده های معروف ایران

است که داستانهای خانوادگی اون معروفه .

کسی که بعدها نقش زیادی توی زندگی من بازی کرد



اهنگ وبم ماله شادمهر عقیلیه از اهنگای قدیمیشهمال وقتاییه که تو ایران بود

اینو واسه بعضی از دوستان گفتم که پرسیده بودند

خیلیاتون شاکی شده بودین که چرا ارام رمز داستانشو بهتون نداده

باور کنین من تو داستان ارام هیچ کاره ام هر کاری هم تا حالا کرده تصمیم خودش بوده

دوست ندارم تو کارش فضولی کنم

نمیتونم هم بهش بگم رمزتو بده به همه ی بچه ها چون اگه بعدا براش مشکلی پیش بیاد منو مقصر میدونه

من از همتون عذر میخوام

دوستتون دارم

رها

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:21  توسط رها  | 

حباب های طلایی23

بی هدف می دویدم شاید داشتم از زندگی فرار می کردم

هیچ وقت فکر نمی کردم اینجور به خط پایان برسم لعنت به

من که باعث عذاب و بدبختی خیلی ها شدم تمام مراحل

زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت. نمی دونم تو

درگاه خدا چه گناهی مرتکب شده بودم که زندگیم به این

روز افتاد .دیگه ادامه دادن بی معنی بود بهمین خاطر رفتم

خونه مجردی و تصمیم نهایی را گرفتم .چندخطی را برای

نسرین نوشتم و از او طلب حلالیت کردم . یک طناب برداشتم

و رفتم پشت بام. طناب را دور گردنم حلقه کردم و انداختم دور

لوله مخزن اب . چشمم را بستم و خودم از روی پشت بام پرت

کردم پایین . فقط برای یک لحظه فشار وحشتناکی را که برگردنم

وارد شد حس کردم.و بعد از ان همه جا سفید شد و نور شدیدی

دیدگانم را ازرد.

چشمم را باز کردم دختری را کنار خود دیدم که داشت من و نگاه

می کردخواستم تکان بخورم اما نتونستم دختر با دیدن من فوری

از جا پرید و از اطاق بیرون رفت. بعد از مدتی پیرمردی وارد اطاق شد

و کنار من نشست و دستش را روی پیشانی من گذاشت.بهش گفتم

من کجا هستم و شما کی هستی .

پیرمرد با مهربونی گفت پسرم من همسایه روبرویی شما هستم

امروز دخترم روی تراس نشسته بود که تو را دید فوری من و خبر کرد

و با کمک پسرم تو را پایین اوردیم . بهم گفت که خیلی شانس اوردی

که گردنت نشکسته. خدا خیلی تو را دوست داشت که دخترم تو را

دید. با شنیدن کلمه شانس خنده تلخی کردم و به پیرمرد گفتم

چرا نذاشتی بمیرم تا از این  زندگی جهنمی راحت بشم  بودن من

باعث رنج و عذاب خیلی ها میشه

پیرمرد که مشخص بود انسان متدینی است دستان من و توی دستش

گرفت و زل زد توی چشمانم و گفت پسرم می دونی خودکشی کار

ادمهای ضعیف و نا توان است ویکی از گناهان کبیره است

پیرمرد بهم گفت که نمی دونم چکار کردی اما چرا بجای خودکشی

سعی نمی کنی اشتباهاتت را جبران کنی .

گفتم که اشتباهات من غیر قابل جبران است

اونم گفت پس برو  و  مرد و مردونه عواقب اشتباهاتت و بپذیر

یادت باشه که همیشه خدا همراه توست و از تو مواظبت می کنه

نمونه اونم امروز.

سه روز خونه پیرمرد بودم اون و دخترش حسابی از من پرستاری کردند

وقتی خواستم برم پیرمرد بهم گفت که پسرم یادت باشه خدا بهترین

دوست انسانه . هیچ وقت این و فراموش نکن.هر وقت هم کمک خواستی

من هستم . از او تشکر کردم و از خونه او خارج شدم.سراغ یکی از هم

دوستای قدیمم رفتم و از او کمک خواستم .اون گفت که بهتره

برم و خودم و معرفی کنم. اینجوری کارت راحت تر میشه. اما من از او

خواستم ترتیبی بده از اونجا برم . حالا هر جا شد مهم نیست فقط

تا اونجا که می تونم از خونه دور بشم . تصمیم داشتم برای همیشه

ناپدید بشم . فرار من از ترس نبود زیرا من چیزی را برای از دست دادن

نداشتم . تحمل رودر رو شدن با خانواده خودم و نسرین را نداشتم برای

همین رفتن و انتخاب کردم . دوستم گفت که میخوای بری بندر عباس

منم گفتم مهم نیست. فقط می خوام برم. و رفتم

وقتی به بندر عباس رسیدم به ادرسی که دوستم داده بود رفتم

یک خونه مجردی بود که چند نفر اونجا  زندگی می کردند دوستم

شفارش لازم و کرده بود  بخاطر همین به راحتی اونجا ساکن شدم

به دوستای جدیدم گفتم که برای کار اومدم اونا هم گفتند که چه کاری

بلدم و منم گفتم هر کاری که باشه انجام میدم.به اونا گفتم که می خوام

باشما کار کنم که همه زدن زیر خنده .

فهمیدم اونا روی اسکله کار می کنند کارش خیلی سخته.وفکر می کردند

که من مال اون کار نیستم ولی وقتی اصرار من دیدن قبول کردند

از صبح تا شب روی اسکله کار می کردم همه تعجب می کردند که چرا

اینقدر به خودمم فشار می اورم .شب ها که خونه می امدم از فرط

خستگی شام نخورده خوابم می برد.توی اون هوای شرجی وگرم بعضی

وقتا یک هفته می شد که حموم نمی رفتم. سر وضع بسیار نامرتبی داشتم

بعضی وقتا می رفتم غروب دریا را نگاه می کردم و یاد تابلو نقاشی که نسرین

برای من کشیده بود می افتادم. بارها تصمیم گرفتم که خودم و توی دریا غرق کنم

ولی دیگه جرات خودکشی را هم نداشتم احساس می کردم تقدیر مقدر کرده که

 من زنده بمونم و تقاص ظلمی را که به نسرین و خانواده اش کرده بودم را پس بدم

یاد گذشته قلبمو اتیش می زد با حماقت خود تیشه به ریشه زندگیم زدم

خانواده عشقم و دانشگاه و هر چیزی را که داشتم و از دست دادم. یک انسان بی

هویت و پوچ

از کار روزگار خنده ام گرفته بود من که تصمیم داشتم انسان موفقی بشم حالا مثل

یک سگ زندگی می کردم توی لجن زاری افتاده بودم که رهایی از اون فقط با مرگ

میسر بود.زندگی من همینطور ادامه داشت تا اینکه یک روز جمعه که سر کار نرفته

بودیم تصمیم گرفتم از سر بیکاری برم نان بخرم  رفتم نانوایی محله شلوغ بود

حوصله صف ایستادن را نداشتم.حرکت کردم به طرف نانوایی بعدی . چند تا نان گرفتم

و به طرف خونه راه افتادم.که چند تا جوان لات و بیکار سر راه من سبزشدن و می خواستند

زورگیری کنند .اگه انسان قدیم بودم کوتاه می امدم و راه خودمم ومی گرفتم و می رفتم

 اما من که از همه چی بریده بودم شروع کردم به کل کل کردن با اونا . یکی از اون جوان ها

که ادعا گردن گلفتی داشت بهم گفت که از ساعت مچی من خوشش اومده . بهتره اونا بهش

بدم و برم پی کارم . من گفتم بیا بگیر . تا اومد از دستم در بیاره با سر محکم زدم توی صورتش

بینی اون جوان خرد شد و خون تمام صورتش و پر کرد . بقیه هم ریختن روی سرم و تا اونجاکه

جا داشتم من زدن . جوری که بی جان روی زمین افتادم وساعت و هر چی که توی جیبم بود را

بردند و رفتند. باکمک یک راننده تاکسی اومدم خونه.دوستام وقتی که من و دیدن فوری سوال کردن

که چی شده. منم گفتم که چیز مهمی نیست . ولی وقتی  می خواستم پیراهنم را در بیاورم

فهمیدم با تیز بر چند ضربه به پشتم زدن که چون بدنم گرم بود نفهمیدم.

دیدن این وضعیت برای دوستانم سخت بود بخاطر همین همه جمع شدن و رفتند به طرف اسکله

منم علارغم اصرار اونا به دنبالشان رفتم . توی اسکله داستان و برای بقیه تعریف کردند

حس ناسیونالیستی همشهری هایم به جوش امد نزدیک سی نفر جمع شدن ورفتن اون جایی

که من و زدن

دوستایی که اهل جنوب هستند محله دوهزار را توی بندر عباس می شناسند و می دونند

که اهل خلاف و زورگیری هستند و به قول معروف ادعا داشتند

بخاطر همین دوستانم تصمییم گرفتند که حسابی زهر چشم بگیرند

رفتیم همون خیابان وسط همون محله و هر کی را می دیدیم می زدیم

شیشه چند مغازه را خرد کردیم جوری شد که هیچ کس جرات نداشت از خونه بیاد

بیرون. چند نفری از همون هایی که من و زدن را هم گیر اوردیم و اونا را درب و داغون

کردیم .حسابی محله را بهم ریختیم . جوری که بعد گذشت سالها هنوز توی بندر عباس

بحث اون روز است

می خواستیم برگردیم که نیروی انتظامی اومد همه فرار کردیم من بیشتر از همه ترسیدم

که گیر بیفتم.چند روز با ترس و لرز سرکار می رفتیم خوبی این بود که طرفای ما ادمهای خلاف

کاری بودند بهمین جهت خیالمان راحت بود که شکایت نمی کنند

اون اتفاق باعث شد که لذت قدرت و بیشتر حس کنم . روزی نبود که دعوا نکنم و باسر و صورت

خونی خونه نیام. از یک انسان تحصیل کرده شده بودم یک لات بی سر و پا

کار به جایی رسید که دوستانم کلافه شدند و یک روز با من اتمام حجت کردند که دست

از دعوا بردارم یا از اونجا برم

اونابهم گفتند که نمی تونند هر روز دنبال من بیفتند و دعوا راه بندازند و از کار و  زندگی دست

بکشند. این جور پیش بره باید با کل مردم بندر دشمن بشیم . اینجوری هم نمیشه

ولی من گوشم از این حرفا پر بود هر روز دعوا می کردم تا اینکه دوستانم برای اینکه از دست

من راحت بشند تصمیم گرفتند من و بفرستند جزیره لاوان

خودمم بدم نیومد لاوان یک جزیره نفتی بود و تردد زیاد نداشت

اماده رفتن بسوی جزیره شدم در حالی که از اینده بیمناک بودم و منتظر  بازی

جدید سرنوشت شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 1:8  توسط رها  | 

حباب های طلایی22

چند روزی صبر کردم تا ببینم وضعیت چی میشه.

مدام با خواهرم در ارتباط بودم تا اینکه خواهرم گفت

که نسرین از مرگ نجات پیدا کرده و لی بر اثر داروها

قدرت راه رفتن و هوشیاری را از دست داده. البته به

صورت موقت .وبا گذشت زمان سلامتیش و به دست

میاره. خدا را شکر کردم و تصمیم گرفتم تا جایی که

امکان داره گذشته را جبران کنم .می دونستم که به

همین راحتی من و نمی پذیرفتند. ولی مهم برای من

زنده بودن نسرین بود .دیگه به خودم فکر نمی کردم

توی این اوضاع و احوال بود که خواهرم بهم گفت که

مهرداد بدجور به دنبالت می گرده. از من خواست که

مدتی افتابی نشم تا مهرداد اروم بشه .اینجا بود که

باز همون غرور لعنتی به سراغم اومد بدون اینکه شرایط

روحی مهرداد را درنظر بگیرم.به خودم گفتم اگه خواهر

مهرداد خودکشی کرده به من چه ارتباطی داره

چرا من باید تقاص نامردی خانواده عموی مهرداد راپس بدم

پیش خودم فکر می کردم که پنهان شدن من یعنی اعتراف

به گناه ناکرده. خود را مطهر و پاک می دونستم .از همون کودکی

ادم قدی بودم . وافسوس که حوادث روزگار باعث نشد که از خواب

بیدار بشم .وقتی که برای بار دوم خواهرم گفت که مهرداد به خونه

ما امده و جلوی پدر و مادرم دادو فریاد راه انداخته و قسم خورده که

انتقام خواهرش و می گیره. خونم به جوش امد و تصمیم گرفتم برم

سراغ مهرداد.

یک راست رفتم خونه خودمان و به مهرداد زنگ زدم که بیاد باهم

حرف بزنیم. مادرم قسمم داد که زود از اونجا برم و دردسر درست نکم

اما من که مغزم کار نمی کرد سر مادرم داد زدم و گفتم که باید تکلیف

خودم و واسه همیشه با اینا روشن کنم . من که نمی تونستم تا اخر

عمر از دست مهرداد فرار کنم.

مهرداد که از هیچی خبر نداشت . باید همه چی را درباره نسرین به

او می گفتم .راز داری دیگه برای من معنی نداشت .

نیم ساعت که گذشت زنگ در خونه به صدا در امد مادرم التماس کرد

که رعایت حال مهرداد و بکنم چون اون شرایط روحی خوبی نداشت

وقتی با مهرداد روبرو شدم دهانم خشک شد انگار سالها بود که او را

ندیده بودم

مونده بودم که چه عکس العملی نشون بدم.مهرداد فقط نگاه میکرد

به من نزدیک شد و درحالی که مثل یک بشکه باروت منتظر یک جرقه

بود. بهم گفت چرا اینکار و کردی . این بود رسم امانت داری .

اینجوری می خواستی خواهرم و خوشبخت کنی. من که روز های اول

بهت گفتم که دست از سر خواهرم بردار.تو که اونقدر مردانگی نداشتی

چرا توی راهی قدم گذاشتی که اخرش بدبختی خواهرم بود.

بهش گفتم که توی مسائلی که به وجود امده من تقصیری ندارم

خواهرت خودش خواست اینجوری بشه . چرا من باید تاوان اشتباه

خواهر تو را پس بدم . اون زمان که سوئد بودیم و مثل اب خوردن

من و ول کرد تو کجا بودی . چرا اونوقت غیرتت گل نکرده بود

اونم گفت که فکر می کرده خواهرش و دست یه مرد سپرده

اما نمی دونسته که من دست هر چی نامرده را از پشت بستم

بهش گفتم که از خواهرش یه قدیس نسازه . اونقدر که فکر می کنی

بی گناه نیست .چرا هیچکس فکر نکردکه من هم انسانم غرور دارم

حسابی عصبانی شده بودم و رفتارم در کنترل خودم نبود. مادرم هر

چی خواست مداخله کنه تا من اروم بشم موفق نشد. عقلم از کار

افتاده بود بهش گفتم من مسول مشکلات خواهرش نیستم . هر

اتفاقی افتاده به من ربطی نداره و بهتره دیگه طرف من نیادچون دیگه

با تو وخانواده ات کاری ندارم . اونم گفت حالا که خواهرش  بدبخت شده

نمی تونه عامل بدبختیش که من باشم را ول کنه. بهش اخطار دادم که

دست از سر من برداره.والله حرفی میزنم که از شنیدنش پشیمون بشی

مهرداد هم که حال درست و حسابی نداشت شروع کرد به بدوبیراه گفتن

کنترل خودم و از دست دادم وشروع کردم به داد و بیداد بهش گفتم که خبر داره

که خواهرش چکار کرده .گفتم که از خواهرش یه قدیسه بی گناه ومعصوم نسازه

لیاقت اون فقط مردن است.بهش گفتم اصلا می دونی چرا خودکشی کرده

چون اون یک انسان فاسد و سقوط کرده بوده

مهرداد مرتب فریاد می زد که خفه شم و در مورد خواهرش  درست حرف بزنم

دیگه رفتارم در کنترل خودم نبود حرفی را که مدتها بود توی دلم نگه داشته بودم

را بر زبان اوردم بهش گفتم اگه غیرت داشتی جلوی خواهرت را می گرفتی که

نشه سوگلی کاباره عموی بزرگوارت توی سوئد

با شنیدن این حرف مهرداد دیوانه شد و مثل یک گرگ درنده بسوی من

هجوم اورد قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم روی من افتاد و

با تمام قدرت گلوی من و فشار داد هر چی سعی کردم که خودم و نجات بدم

فایده نداشت مهرداد  دیوانه شده بود. مادرو خواهرم شروع کردند به جیغ زدن

هر چقدر تلاش کردم که از دست مهرداد خلاص بشم نمی شد 

نمی تونستم نفس بکشم  همین طور دست و پا می زدم

و چشمانم  داشت از حدقه میزد بیرون که دستم به یک پیچ گوشتی

که روی زمین بود خورد برای یک لحظه بدنم گرم شد مهرداد شل شد و بی حرکت

روی من افتاد . وقتی که خودم و بیرون کشیدم غرق خون بودم

خدای من پیچ گوشتی تا دسته توی سینه مهرداد فرو رفته بود. نمی دونستم چکار

کنم. بی اختیار فرار کردم. در حالی که داشتم از ترس سکته می کردم

برای من دیگه همه چی تموم شد


--------------------------------------------------------------------

دیشب به کیومرث گفتم برو نظرای خواننده ها رو بخون جوابشونو بده

بعد از اینکه خوند گفت بگو برا داستانم نظر بذارن اما بگو در موردم زود قضاوت نکنین

گفت قسمت اخر جواب همه رو میدم

ممنونم که تنهام نمیذارین دوستتون دارم

رها

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:32  توسط رها  | 

حباب های طلایی21

کوچه خلوت بودو فقط صدای قار قار کلاغ ها بود که توی گوش من

خبر از حادثه ای شوم می داد. رفتم در خونه اونها و وایسادم دل

توی دلم نبود. در حالی که دستم می لرزید زنگ خونه را زدم

چند بار زنگ زدم اما کسی در و باز نکرد به خودم امید دادم که اتفاقی

نیفتاده . وحتما خواب هستند. می خواستم برم که صدای باز شدن در

را شنیدم.برگشتم مادر نسرین پشت در بود با دیدن من خشکش زد

همینطور نگاه می کرد بغض کرده بود می خواستم حرفی بزنم و اما صدایم

در نمیومد . مادر نسرین با حالتی سرد و فاقد روح زندگی به من گفت

بالاخره کار خودت و کردی ؟

یعنی اینقدر گناه نسرین بزرگ بود که نتونستی ببخشی

این بود عشقی که دم از اون می زدی.حالا که نسرین وفرستادی سینه خاک

برو و از زندگی لذت ببر. امیدوارم وجدانت اسوده باشه

دنیا دور سرم چرخید باور نمی کردم که نسرین مرده باشه

انگار تازه متوجه شدم که چکار کردم بی هدف به راه افتادم

مثل دیونه ها شده بودم فکر نمی کردم پایان زندگی به همین سادگی

باشه و مرگ در یک قدمی انسان باشه. رفتم در خونه خودمان و زنگ و زدم

فکر می کردم دارم یه کابوس می بینم . خواهر کوچکم در و باز کرد با دیدن من

اشک توی چشماش حلقه زد . نیازی نبود حرفی بزنه . رفتم داخل خونه ونشستم

هیچ کس خونه نبود از خواهرم سراغ پدر و مادرم را گرفتم .گفت که رفتن پیش نسرین

بیمارستان. گفتم مگه نسرین زنده است . خواهرم گفت که نسرین دیشب وقتی همه

خواب بودند رفته اشپزخانه و تمام قرص هایی که داشته را باهم خورده و بعد می خواد

بره توی رختخواب که بخوابه ولی وقتی از توی هال رد میشه تعادلش و از دست میده و به

لبه شومینه می خورده و از صدایی که ایجاد شده خواهرش بیدار می شه . جیغ میکشه

سریع اون و به بیمارستان می رسونند اول فکر می کنند سوختگیه .ولی بعد که دکتر میاد

روی سرش می فهمنند که خودکشی کرده.اونجا بود که می فهمنند نسرین ماه ها بوده که

دارو های اعصاب بسیارقوی مصرف کرده. حلا فهمیدم چرا صورتش متورم شده بودو مثل

پیرزن ها شده بود . معده اون و تخلیه کرده بودند ولی چون حجم دارو ها زیاد بود اون تقریبا

به حالت بیهوشی دارامده بود. وفعلا معلوم نبود که میزان اسیب دیدگی چقدر بود.می خواستم

سریع برم بیمارستان ولی خواهرم نذاشت وگفت که بهتره با این شرایط اونجا نری چون استقبال

خوبی از تو نمیشه.خواهرم غیر مستقیم بهم گفت که تو مسئول مرگ احتمالی نسرین هستی

میگفت مادرم یه چشمش خونه ویک چشمش اشک .پدرم هم قسم خورده که دیگه من و

نمی بخشه.خواهرم بهم گفت که دیگه توی این خونه جایی برای تو نیست فقط دعا کن نسرین

زنده بمونه.از خونه زدم بیرون دل دل می کردم که برم بیمارستان اما نمی دونستم برم چی بگم

حالتی بین شرمندگی و خجالت تمام وجودم و پر کرده بود. ولی مگه شرمندگی من دردی دوا می کرد

زنگ زدم مهراوه و کل جریان و براش تعریف کردم اونم به گریه افتاد خودش و شریک جرم می دونست

ازش خواستم بره بیمارستان و از نسرین خبری برام بگیره

یکی دوساعت بعد که برای من یک قرن گذشت مهراوه تماس گرفت و گفت خطر مرگ رفع شده

ولی معلوم نیست نسرین چه وضعیتی داشته باشه. دکتر معالجش گفته که باید مدتها تحت نظر

باشه تا میزن اسیب دیدگی مشخص بشه.هر روز کار من فرستادن مهراوه و زنگ زدن به خواهرم

بود لحظه به لحظه از حال اون خبر می گرفتم. دوست داشتم برم ببینمش ولی نمی تونستم

به مهرداد چی بگم . چه جوابی بهش بدم . بهش بگم که من باعث پژمرده شدن گل سر سبد

اونا شدم.دوست داشتم نسرین و می دیدم و به دست وپاش می افتادم و التماس می کردم

که من و ببخشه.افسوس که من خواب بودم وتمام پل های پشت سرم را خراب کردم و حالا هم

پشیمانی فایده نداشت.

دوست داشتم خدا یه فرصت دیگه بهم بده تا تمام حماقت هایی که مرتکب شدم و جبران کنم

ولی انگار ظرف سرنوشت من پر نشده بود وفاجعه اصلی در راه بود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:29  توسط رها  | 

حباب های طلایی20

مهراوه از اون دخترهایی که بود که زیاد پایبند نبود و راحت زندگی می کرد

اون خیلی به حرف من گوش می داد. بهمین خاطر برای پیشبرد نقشه ام

فرد مناسبی بود .می دونستم نسرین تو وضعیت روحی بدی قرار داره

و شرایط مناسبه . از مهراوه خواستم سر راه اون قرار بگیره و سر دوستی

را با اون باز کنه . بفهمه که چی توی کله نسرین می گذره

شک مثل خوره به جون من افتاده بودو فکر می کردم که نسرین باز برای

 من نقشه ای کشیده . به همین خاطر سعی می کردم پیش دستی کنم

ومن ضربه نهایی را بزنم. رفتار گذشته اون بدجور روی من تاثیر گذاشته بود

مهراوه هر روز برای من خبر می اورد . از مهراوه خواستم که اون و بسازه

مهراوه به نسرین وعده داده بود که کاری می کنه من نظرم عوض بشه

اون برام تعریف کرد که وقتی بهش گفتم که من دوست دخترش هستم

نزدیک بوده که سکته کنه و گفته که باور نمی کنه که من به اون خیانت کرده

باشم .اون فکر می کرد که من اون ادم سابق هستم و فقط از دست اون

ناراحت هستم.

نیت بد فقط به خود انسان ضربه میزنه. تعریف کردن اعمالی از این دست

مایه سرشکستگی انسان است بهمین خاطر از بیان جزیات معذورم

فقط این و بگم که نامردی را تا اون حد بردم که از مهراوه خواستم که نسرین و معتاد کنه

مهراوه هم به بهانه دیدن من اورا به خانه ام می اورد و دختر بدبخت و پای بساط

می نشوند.اون بیچاره هم فقط برای اینکه فرصت داشته باشه که من و ببینه

قبول می کرد که با مهراوه بنشینه.اما هر وقت می امد که من و ببینه موفق نمی شد

وباز امیدوار می شد که بار دیگه من و می بینه. اون نمی دونست ندیدن من برای اینه

که خودم نمی خوام اون و ببینم.خودمم نمی دونستم که دارم چکار می کنم شده بودم

یک دیو خونخوار

مدتی که گذشت یک روز مهراوه بهم گفت که این دختره حالش خیلی بده

اون مطمعن بود که نسرین از قبل معتاد بوده . واگه ادامه بده خطر ناکه

از من خواست که از این کار منصرف بشم .

فکر نمی کردم که شرایط تا این حد بد باشه

نمی خواستم من باعث بدبختی ونابودی اون بشم

این بود که فکر دیگه ای به سرم زد

از مهراوه خواستم که اون بیاره خونه و باز بذاره پای بساط

مهراوه قبول نکرد بهش توضیح دادم که این بار اخره

صبر کردم تا نسرین بیاد وقتی شروع کرد رفتم سراغش

باور نمی کرد که این من هستم که روبروی اون نشستم

خنده تلخی کرد و زل  زد توی چشمام. و بهم گفت

بهت تبریک میگم که به ارزویت رسیدی

بهش گفتم می رم وهمه چی را به خانواده ات می گم

یه روز تو باعث شدی من پیش خانواده ام سر افکنده بشم

حالا نوبت منه . خنده تلخی کرد و گفت فکر کردی پیروز شدی

اما اشتباه کردی این وسط کسی برنده نشد همه بازنده شدن

و بیشتر از همه تو ضرر کردی

تمام امیدم به تو بود اما تو من و به خط پایان رسوندی

امیدوارم وجدانت همیشه اسوده باشه. وشب ها راحت سرت و  بذاری روی بالش

بهش گفتم بهتره دهانشو ببنده و الله بد میبینه

اما اون نیشخندی زد و گفت تو دیگه نمی تونی با من کاری بکنی

چون تصمیم گرفتم همه چی را تموم کنم. زیرا تو لیاقت عشق من نداری

بهم گفت که تو مریض هستی وباید بری پیش یه روان پزشک .

این وسط تو هستی که به کمک نیاز داری فکر نمی کردم که کینه این بلا را سرت

اورده باشه

با گفتن این حرفش دیونه شدم و باز به جونش افتادم بد جور اون و زدم

جوری که تمام صورتش خونی شد ولی اون حتی یه اخ هم نگفت

اون از خونه بیرون انداختم و بهش وعده دادم که همه چی را به خانواده اش می گم

می خواستم خانواده اش اون و ببین و زجر بکشند

بعد رفتن اون مهراوه شروع کرد به گریه کردن

قلبش از این همه قصاوت من درد گرفته بود

هر چی از دهنش در اومد بهم گفت . قسمم داد که کمکش کنم

بهم گفت که از خواب بیدار بشم. این بازی  مسخره را تموم کنم

گفت هیچ کس را ندیده که توی عمرش اینقدر صادق باشه

بهم گفت که نذارم که این کینه همه چی را نابود کنه

قبل از اینکه دیر بشه جبران کن

مهراوه اینها را گفت و رفت

اون شب برای اولین بار توی عمرم ترسیدم

از اون خونه وحشت کردم.انکار توی دنیای مردگان بودم

یک لحظه یاد حرف اخر نسرین افتادم که گفت که تصمیم داره همه چی

را تموم کنه

خدایا من چکار کردم نکنه اون حماقت کنه

ترس شدیدی پیدا کردم می خواستم برم دنبالش

تصمیم گرفتم همه چی را تموم کنم از خدا خواستم اتفاقی نیفته

تصمیم گرفتم که فردا صبح برم دنبالش

اونشب  خواب به چشمم نیومد تا صبح بیدار بودم

ساعت هفت صبح از خونه زدم بیرون ویک راست رفتم طرف خونه نسرین

در دلم خدا خدا می گردم اتفاقی نیفتاده باشه

ولی انکار سرنوشت بازی دیگری برای من داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 1:11  توسط رها  | 

حباب های طلایی19

از کنار من گذشت و رفت داخل . مات و مبهوت بهش نگاه می کردم

باورم نمی شد این شخص نسرین باشه . اون دختر بلند قد و زیبا کجا

این کجا .

صورتش متورم شده بود با قامتی خمیده .هیچ نشانی از اون دختری

که من میشناختم نداشت.وقتی روبروی من نشست نمی تونستم توی

چشمانش نگاه کنم.می ترسیدم کم بیارم .نگاه اون هنوز جادویی بود

چند بار من و صدا کرد ولی انگار توی این دنیا نبودم .می خواستم بهش

بگم چرا اینطوری شدی ولی بغضی سخت گلویم را فشرده بود.چند بار

من و صدا کرد ولی قدرت  این و نداشتم که جواب بدم به زحمت بهش گفتم

که چرا اومدی اینجا . با لحنی سرد و عاری از احساس

بهم گفت که باید به حرفایش گوش بدم اما من گفتم که حرفی واسه گفتن

نمونده . هر چی حرف بود سوئد بهم زدیم و من جواب همه سوالاتم را گرفتم

من تورا نمی شناسم وعلاقه ای به شنیدن حرفات ندارم .بهتره هر چه زودتر از

از اینجا بری.اونوقت بود که متوجه شد من نامه اورا نخواندم

بهم گفت که مسایلی هست که تو خبر نداری .بهم گوش کن واونوقت قضاوت کن

بهم گفت که یه عمو سوئد داره که سالهاست با پدرم قطع رابطه کرده

توی تمام این سالها وقتی از عمویم سوال می کردم پدرم علاقه ای به حرف

زدن نداشت پدرم همیشه می گفت که برادری نداره .اونجور که پدرم می گفت

عمویم ثروت پدرم را بالا کشیده و رفته خارج کشور.می گفت که عمویم ادمی بوده

که حلال و حرام سرش نمی شده.

این حرفا برای من قابل قبول نبود . دوست داشتم که با خانواده عمویم رابطه داشته باشم

یه جورایی دوست داشتم که بین انها صلح و اشتی برقرارکنم. واگه پدرم حقی برگردن

عمویم داره از اون بگیرم.همیشه مخفیانه با خانواده عمویم تماس می گرفتم

عمویم طوری برخورد می کرد که مقصر پدرم است .ومی گفت که حاضره هر چی که پدر

می خواد بهش بده.چند بار با پدر سربسته حرف زدم ولی پدرم خیلی تند برخورد کرد

وتهدید کرد که هرکس اسم اونا را بیاره دیگه حق نداره اسم اون و بیاره

اونجور که نسرین می گفت قصدش این بوده که حق پدرش و از عمویش بگیره

این وسط هم دختر عموی نسرین زیر پای اون نشسته بود و اصرار داشت که

نسرین بره پیش اونها.

خلاصه نسرین ادعا می کرد که فریب انها را خورده و اونا قصد داشتن از او

به عنوان یه طعمه استفاده کنندو او وقتی متوجه میشه که دیگه خیلی دیره

نسرین همینطور حرف می زد ولی من بهش گفتم که این مسائل دیگه به من

ربطی نداره .

این دلیل نمی شد که از من سواستفاده کنی.ومن و  وسیله ای برای رسیدن به

مطامع خود قرار می دادی

اون شروع کرد به گریه وقسم خورد که بخشی از این کار به خاطر من بوده

چون می دونسته که من حاضر نیستم که با اون همکاری کنم

مجبور بوده بهم دروغ بگه

فکر می کرده که مشکلی پیش نمیاد و همه چی درست پیش میره

اما نمی دونسته توی دامی می افته که خانواده عمویش برای اون پهن می کنند

بهم گفت که پدرش همه چی را فهمیده و حالا هم اون و نمی پذیره

بهم التماس کرد که اون و تنها نذارم چون دیگه کسی واسه اون نمونده

قسم خورد که هیچ خلافی مرتکب نشده و از راه راستی خارج نشده

من هم با شنیدن حرفش خنده ای کردم و گفتم که ظاهرت نشون میده

که چقدر روبه راهی

بهش گفتم که دیگه به اون فکر نمی کنم وبهتره از اونجا بره

از اون اصرار بود و از من انکار

قسم برای من خورد که به من وفادار بوده و بدون من نمی تونه زندگی کنه

ولی من تیر اخر و زدم و بهش گفتم یا محترمانه از خونه من بره بیرون

یا با بی احترامی اون و می ندازم بیرون

اون فقط گریه می کرد. از کوره در رفتم و شروع کردم به زدنش

چنگ به موهایش زدم و اون و کشیدم توی حیاط

عجیب بود اون هیچ حرفی نمی زد وفقط به من نگاه میکرد

نگاهش پر بود از التماس

اون و از خونه انداختم بیرون .درحالی که حال خوبی نداشت

بهش گفتم اگه یه بار دیگه این طرفا پیداش بشه اون ومیکشم

درو بستم و رفتم داخل نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم زدم

زیر گریه . دلم به حال خودم می سوخت

این قدر سقوط کرده بودم که انسانیت و زیر پا گذاشته بودم

هیچ وقت فکر نمی کردم دست روی یک زن بلند کنم برای بار

دوم بود که اینکار و می کردم. اونم کسی که از جانم بیشتر

دوستش داشتم. مثلا هم اسم خود را گذاشته بودم یک مرد

این تخم کینه داشت تمام وجودم را در بر می گرفت ومن نمی تونستم

کاری بکنم . من درحال سقوط ازاد بودم

حالا نوبت قسمت دوم نقشه ام بود

همین که نسرین  را از خونه بیرون کردم به مهراوه یکی از دوست دخترهام

زنگ زدم و دستور بعدی صادر شد



خیلی دوستتون دارم که وقتی ازتون میخوام خاموش نمونین به حرف میاین

خوشحال میشم نظر بذارین تا کیومرث واسه ی ادامه ی داستانش انگیزه ی نوشتن پیدا کنه

و هی غر نزنه که  رها کسی نمیخونه داستانمو چرا بنویسم

چند بار بهش گفتم بخون نظرات خواننده ها رو سوالاشونو جواب بده

میگه تو پست اخر همه چی و توضیح میدم

دوستای گلم من نمیدونم چقدر دیگه از داستانش مونده چون هنوز کامل نشده

خوشحالم که مث همیشه همراهمین و تنهام نمیذارین

قربونتون برم رها

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:38  توسط رها  | 

حباب های طلایی18

باورش سخت بود اون ایران بود و من خبر نداشتم

مطمعن بودم اتفاقی افتاده که برگشته. اون عاشق

زندگی توی خارج کشور بود وبه این راحتی این فرصتی

که به دست اورده بود را از دست نمی داد.پس حتماباید

موضوع مهمی باشه که برگشته.سریع از کافی شاپ

خارج شدم و رفتم خونه .حال عجیبی داشتم من که مدتها بود

منتظر این فرصت بودم .حالا نمی دونستم چکار کنم . یه دلم

می گفت فورا برم سراغش و یه دلم می گفت صبر کنم

احساس می کردم فرصت خوبی بود برای تلافی گذشته

به نامه نگاهی انداختم نوشته بود که باید من و ببینه و برام

توضیح بده .اون ادعا می کرد که من از هیچی خبر ندارم و

باید یه فرصت دیگه بهش بدم . خونم به جوش امد نامه را تیکه پاره

کردم .به خودم گفتم اره یه فرصت دیگه بدم تا باز یه بازی دیگه سرم

در بیاری.نامه طولانی بود که متاسفانه از روی عصبانیت پاره کردم

وبقیه اش را نخوندم.الان که فکر می کنم می بینم که بعضی از اتفاقات

زندگی برای انسان مقدر شده است و راه گریزی از اون نیست. نسرین

توی نامه از یه راز پرده برداشته بود که اگه می فهمیدم شاید جلو اتفاقات

بعدی گرفته می شد. ولی افسوس که من نخوندم و زمانی فهمیدم که همه چی

را خراب کرده بودم. الان فرصت خوبی بود برای اجرای نقشه

گام اولم این بود که خودم و ازش پنهان کنم می دونستم که می خواد من ببینه

پس باندیدن من زجر می کشید.بخاطر همین خط جدیدم و هم خاموش کردم

و دیگه به اون کافی شاپ هم نرفتم . دوهفته اینکار و کردم و بعد دوهفته رفتم

کافی شاپ. یه جورایی مثل یک کفتر به اونجا جلد شده بودم. صاحب کافی شاپ

با دیدن من فوری به سراغم اومد و گفت که اون خانم هر روز میامد اونجا و منتظر

تو می شد و وقتی خسته می شد می رفت . هر روز کارش همینه و شاید هم الان

پیداش بشه. قلبم به شدت می زد دوست داشتم بعد تقریبا دوسال اون و ببینم

ولی باز همون کینه قدیمی به سراغم اومد من داشتم از خودم فرار می کردم

صاحب کافی شاپ یه چایی برام اورد و شروع کرد به حرف زدن

بهم گفت که قصد فضولی توی زندگی من و نداره فقط می خواد بهم بگه

که خیلی زود دیر میشه  پس بهتره تصمیم عاقلانه ای بگیری که روزی

پشیمان نشی .من هیچ حرفی نزدم اون مرتب حرف می زد بهم گفت که

بهتره خودت و رنج ندی و با من دردل کنی که هم سبک بشی و هم شاید

تونستم کمکت کنم .بهش گفتم که هیچکس نمی تونه کمکم کنه

هر جور بود از زیر زبونم کشید بیرون

نشستم وهمه چی زندگیم و براش تعریف کردم

بهم گفت  مرد باش واگه لایق بخشش هست یه فرصت دیگه بهش

بده . اون بهم گفت کسی ساعتها توی این سرما منتظر توست نمی تونه

انسان بدی باشه برو باهاش حرف بزن شاید واسه کارش دلیلی داشته

اون گفت که توی این دوهفته چطور نسرین ساعتها منتظر تو بوده

خلاصه نزدیک یک ساعت من و نگه داشت

از اونجا اومدم بیرون با خودم در حال جنگ بودم نمی دونستم که قدرت

این و دارم که اون و ببخشم یانه.چیزی که واقعیت داشت این بود که من

اون و دوست داشتم . ولی نمی تونستم خاطرات تلخ گذشته را فراموش کنم

توی شرایط بدی قرار گرفته بودم عقلم کار نمی کرد هر چی بیشتر فکر می کردم

کمتر به نتیجه می رسیدم.بالاخره شیطان پیروز شد وبر من مسلط شد .

رفتم خونه . شروع کردم به نقشه کشیدن .

باید بد جور ازش تقاص می گرفتم .اون باید تاوان گذشته را پس می داد

یکی دو ساعت که گذشت زنگ خونه به صدا در اومد

منتظر کسی نبودم .رفتم درو باز کردم

نسرین پشت در بود

حالا فهمیدم صاحب کافی شاپ عمدا من و نگه داشته

بود تا به نسرین خبر بده .نسرین هم من و تعقیب کرده بود

وخونه من پیدا کرده بود

خدای من چقدر عوض شده بود خیلی سخت شناختمش

انگار صد سال پیر شده بود

درب و داغون .یه لحظه دلم اتیش گرفت ولی به خودم مسلط شدم

سکانس اول فیلم من اماده بود

اون به قربانگاه امده بود.

.

.

.

دوستای گلم بازم خاموش شدین

نمیدونم این داستان و دوست ندارید یا حسابی گرم دیدو بازدیدهای عیدین فرصت نمیکنین نظر بذارین

دوست دارم بیشتر نظر بذارین اگه امکانش هست

دوستتون دارم

رها

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 23:57  توسط رها  | 

حباب های طلایی17

از خونه زدم بیرون مدام فکر می کردم که این کاری که می کنم

درسته یا نه .منظور مادر نسرین چی بود که حال اون خرابه

می خواستم برگردم واز مادر نسرین سوال کنم ولی باز همون

غرور لعنتی نگذاشت.رفتم یه گوشه ای از شهر و یک خونه اجاره

کردم.فکر می کردم اینجوری راحت تر هستم و میتونم اونجور که

دوست دارم زندگی کنم.ادرس خونه ام را به هیچی ندادم فقط گاهی

به خواهر کوچکم زنگ می زدم و حال پدر و مادرم را می پرسیدم

فهمیدم که پدر و مادرم خیلی از دست من ناراحت هستند گاهی به خودم

لعنت می فرستادم که فرزند خوبی برای انها نبودم.قرار بود عصای دست انها

باشم نه اینکه باعث دردسر انها بشم .وباز خودم را گول زدم که بعد از انتقام از

نسرین می رم و گذشته را جبران می کنم . من به مادرم خیلی علاقه داشتم

ولی این کینه لعنتی باعث شده بود که اون و از خودم برنجانم.افسوس که فراموش

کرده بودم که عمر خیلی کوتاه است و زندگی خیلی بی رحم . شاید دیگه مجالی

واسه جبران نباشه.توی یک بیراهه گام گذاشته بودم که اخرش نیستی و نابودی

بود.مدتی بی هدف می گشتم و دائم به این فکر بودم که چطور به نسرین دسترسی

پیدا کنم . می خواستم از جایی ضربه بزنم که خودش هم نفهمه از کجا خورده .افکار

زیادی به مغزم خطور می کرد . منتظر روز موعود بودم می دونستم دیر یا زود نسرین

میاد ایران . دوماهی می شد از خونه زده بودم بیرون .که یک روز باز گوشی زنگ خورد

شماره خارج کشور .

باز جواب ندادم احساس می کردم اگه با نسرین حرف بزنم باز فریب می خورم بعد چند

روز تماس گرفتن . یک روز یک اس ام اس برای من اومد تازه فهمیدم که عمه نسرینه

از من خواهش کرد که جواب بدم می گفت که کار فوری بامن داره و باید حتما با من حرف

بزنه .گوشی را جواب دادم .عمه نسرین شروع کرد به حرف زدن از من خواست که نسرین را

ببخشم جواب دادم که من اون و فراموش کردم و دیگه شخصی به اسم نسرین توی زندگی من

نیست درحالی که می دونست دروغ می گوییم. بهم گفت که نسرین حالش خیلی خرابه

وقبل از اینکه دیر بشه بهتره بیای دنبالش .

وباز دروغ گفتم که دیگه اون واسه من مهم نیست هر بلایی سرش بیاد برام مهم نیست

عمه نسرین باز حرفش و تکرار کرد و گفت پسرم لج بازی نکن به خدا دیر میشه و یه عمر

عذاب وجدان می گیری.اونوقت پشیمونی فایده نداره

منم جواب دادم عمه .نسرین برای من خیلی وقته مرده

عمه نسرین با چشمانی گریان قطع کرد

به فکر فرو رفتم یه لحظه تصمیم گرفتم برم دنبالش و برگردانم ایران

ولی باز صدایی به من می گفت نه این کار و نکن.

اون که به تو رحم نکرد چرا تو باید به اون رحم کنی این چاهی است که خودش

واسه خودش کنده.و حالا داره تاوان اشتباه خودش و پس می ده

توی دوراهی عجیبی گیر کرده بودم دو روز بعد باز گوش زنگ خورد و من باز جواب ندادم

یک شب خواب ترسناکی دیدم خواب دیدم که توی یک دشت تاریک نسرین بین دوتا

مار سیاه گیر افتاده بود و التماس می کرد که بهش کمک کنم اما من ویک نفر دیگر

فقط می خندیدیم مارها نسرین را بردند .بعد از اون اون شخص با صدای هولناکی

که توی اون دشت وحشتناک می پیچید می خندید و از من دور شد

دیگه مطمعن بودم که نسرین گرفتار شده است.

اون مرتب تماس می گرفت و من هم جواب نمی دادم اونقدر ادامه داد که

گوشی را خاموش کردم و انداختم گوشه ای.تماس اون را یک نوع التماس

می دونستم و از این کار احساس لذت می کردم

با خیال راحت روزگارم را می گذراندم دیگه هیچ کس به من دسترسی نداشت

مواظب بودم که کسی هم خونه من پیدا نکنه یه جورایی از این موش و گربه بازی

لذت می بردم از اون اتفاق نزذیک چهار ماه گذشت کلا از همه بی خبر بودم

تا اینکه یک روز نا خود اگاه و از سر بیکاری رفتم به اون کافی شاپ

خیلی وقت بود که نرفته بودم می خواستم باز خاطرات گذشته را زنده کنم

اون کافی شاپ تنها خاطره شیرین من از نسرین بود صاحب کافی شاپ

تا من و دید فورا بهم گفت که صبر کنم تا بیاد بامن کار داره

وقتی اومد نشست بهم گفت مدتیه که  یه خانم جوان میاد اینجا و سراغ تو را

می گیره .مشخصاتی که می داد به نسرین می خورد اما باور نمی کردم خودش باشه

بعد دست کرد توی جیب و یک نامه در اورد  و بهم داد

وقتی باز کردم قلبم نزدیک بود از حرکت وایسه

خدایا این دست خط نسرین بود مگه امکان داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:37  توسط رها  | 

حباب های طلایی16

نابود کردن زندگی نسرین تنها هدفم بودو فکر می کردم تنها دلیل

زندگی من همین کار است فکر نابودی اون به من ارامش می داد

جالب این بود با تمام افکاری مخربی که نسبت به نسرین داشتم

یه جورایی دلم واسه اون تنگ می شد از رفتن به کافی شاپ بگیر

تانگه داشتن یادگاری های اون . تازه با اون اشنا شده بودم که تابلو

نقاشی برای من کشید. تصویر یک غروب دریا که دختری به اون خیره

شده بود و انگار سالها بود که منتظر امدن کسی بود. اون به من می گفت

که این نقاشی احساسی است که من به تو دارم .و برای همیشه انتظار

تورا می کشم.این تابلو را توی اطاق خوابم گذاشته بودم و موقع خواب به

اون نگاه می کردم.صداقت توی اون تابلو موج می زد احساس می کردم

که این تابلو احساسات قلبی نسرین و نشون می داد. هر چند تو عالم واقعیت

ظاهرا اون خلافش و ثابت کرده بود. با خودم وارد یک جنگ شده بودم نسبت

به نسرین یک حس دوگانه پیدا کرده بودم. نفرت و عشق

دو حالت متضاد که درون من رشد کرده بود. دایم درحال جنگ باهم بودند

و هیچ کدام غالب نمی شد. خودم گاهی به خودم می خندیدم و فکر می کردم

دیوانه شده ام . نسرین با بودنش زندگی من و زیر و رو کرد حالا هم که نبودش

مثل یه کابوس توی زندگی من افتاده بودچند باری هوس کردم به عمه اش زنگ بزنم

واز اون خبر بگیرم ولی غرورم اجازه نمیداد.کنجکاو بودم که ببینم چطور زندگی می کنه

ولی باز منصرف می شدم. نزدیک یک سال از رفتن نسرین گذشته بود. من به کلی با

خانواده اونها قطع رابطه کرده بودم.همیشه هم سعی می کردم که با مهرداد روبرو نشم

با اینکه خیلی دلم واسه مهرداد تنگ شده بود اما اون و خانواده اش را شریک جرم نسرین

می دونستم هر چند اون زمان هم که این اتفاق افتاد پدر مهرداد اصرار داشت که من سوئد

و مدتی زندگی کنم . اون می خواست که من مواظب نسرین باشم . فکر می کردم بعد مدتی

اون خسته میشه و بر می گرده. اما من قبول نکردم چون فکر می کردم با قبول شرایط نسرین

غرور و شخصیتم خرد میشه .

کاش اون موقع بیشتر فکر می کردم شاید هم اگه قبول می کردم می تونستم بعد مدتی نسرین و

راضی به برگشتن کنم ولی اینکار و نکردم و اون و ترک کردم

کاری که بعدا فهمیدم بزرگترین اشتباه زندگی من بود

تا اینکه یک روز گوشی موبایلم زنگ خورد شماره خارج کشور بود با دیدن شماره ضربان قلبم

تند تند می زد فکر کردم نسرینه خیلی دوست داشتم صدای اون و بشنوم ولی باز غرور لعنتی

نگذاشت که جواب بدم گوشی چند بار دیگه زنگ خورد ولی باز جواب ندادم

 یه حسی می گفت که روز تسویه حساب رسیده .توی ذهنم هزار فکر جور واجور گذشت

چند روز که گذشت مادر نسرین تماس گرفت  ولی باز به اون جواب ندم وقتی هم به خونه

اومدم مادرم گفت که مادر نسرین می خواد تو را ببینهولی من جواب دادم که کاری با اونها ندارم

و دیگه هم حق ندارند خونه ما بیایند.یکی دوبار دیگه هم مادر نسرین خونه ما اومد و خواست

با من حرف بزنه  ولی من از اطاقم بیرون نیومدم. اما اون ول کن نبود و باز میومد می گفت که

باید با من حرف بزنه . اون گفت که نسرین به کمک تو احتیاج داره و باید بهش کمک کنی ولی

من با بی رحمی جوابش و دادم و گفتم زندگی نسرین به من ارتباطی نداره . دیگه نمی خوام

اسم اون و بیارم .مادرش به گریه افتاد وشروع کرد به التماس .می گفت نسرین حالش خیلی بده

و تنها کسی که می تونه کمکش کنه من هستم و من در کمال بی رحمی گفتم که خیلی خوشحالم

که نسرین بدبخت شده و خدا داره تقاص من و از اون می گیره.

با گفتن این حرف مادر نسرین شکست . ساکت شد.

مادرم که این وضع و دید به من نزدیک شد و یک سیلی توی گوش من خواباند وگفت که دیگه

پسری به اسم من نداره و شیرش و حرامم کرده.

بهم گفت حق ندارم دیگه پام و توی این خونه بذارم . منم بی خیال گفتم باشه میرم

و رفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 0:31  توسط رها  | 

حباب های طلایی15

هیچ وقت به ذهنم نرسید که کار دنیا حساب و کتاب داره

ویه نفر هست که حواسش به تمام این اتفاقات است و

هر اتفاقی که توی این دنیا بیفته از دید اون پنهان نیست

و برای هر کاری جزایی قرار داده . کسی نیست که از دایره

قدرت خدا بیرون باشه . و دیر یا زود باید در محضر خدا جوابگوی

اعمالش باشه.شاید علتش این بود که اعتقادات ضعیفی داشتم

که اگر غیر از این بود  باید نسرین و به خدا واگذار می کردم که بین

من و اون قضاوت کنه.اما من فکر می کردم باید خودم عدالت و اجرا

کنم و عجیب این بود که تقاص رفتار نسرین و می خواستم از کسانی

 بگیرم که این وسط هیچ گناهی نداشتند.راستش توی کار دنیا مونده ام

که چرا هر وقت تو کسی را می خوای اون تو را نمی خواد و هر وقت کسی

تو را می خواد تو اون  و نمی خوای. همیشه هم سراغ کسانی می رفتم

که انسان های خوبی بودند یادمه مدت سه ماه به یک دختر گیر دادم و سعی

  کردم که با اون ارتباط برقرار کنم اما اون که انسان پاکی بود به من محل

نمی گذاشت اما بالاخره با وعده همیشگی یعنی ازدواج اون و فریب دادم

و کاری کردم که از خونه فرار کنه. و وقتی که فرار کرد من هم ناپدید شدم

به همین راحتی زندگی یک انسان را تباه کردم.  وخیلی موارد دیگر که از بیان

انها شرم دارم.مثل یک گرگ در پوست بره ای فرو رفته بود و هر لحظه در کمین

یک شکار دیگر بودم.از این کار لذت می بردم.در محیط زندگیم خیلی سر به زیر بودم

سعی می کردم کسی سر از کار من درنیاره. به علت اینکه ما یک خانواده سنتی و

مذهبی بودیم .

مطمعن بودم که اگه خانواده ام سر از کارم در می اوردند مرا طرد می کردند

مادرم چند بار سربسته بهم اخطار داد که مواظب رفتارم باشم  انگار حس کرده بود

که ساکت بودن من مثل اتیش زیر خاکستره. بیشتر وقتها سعی می کرد که با من

درددل کنه و بفهمه که چی توی دل من می گذره. اما من بهش راه نمی دادم

بهمین خاطر بهم مشکوک شده بود و حس کرده بود که خیالاتی توی سر من

می گذره. بخاطر همین یک روز بدون مقدمه بهم گفت که اگه اشتباهی از من

سر بزنه هیچ وقت من و نمی بخشه. ونباید کاری بکنم که با ابروی ما بازی بشه

اما من گوشم از این حرفا پر بود پیش خودم فکر می کردم وقتی دیگران به فکر من

نبودند چرا من باید غصه دیگران و بخورم.احساس می کردم دنیا مثل جنگل است

که ضعیف ها محکوم به نابودی هستند.و فقط قوی ها حق حیات و زندگی دارند

به این فکر نمی کردم هر راهی پایانی داره و من هم یک روز به خط پایان میرسم

از تمام اهدافی که برای زندگی واینده داشتم دور شده بودم واگه درس می خوندم

شاید از روی لج بازی و شاید هم سرگرمی بود. بیشتر کارهایم بیهوده و بی فایده بود

مثل یک ادم اهنی شده بودم که برنامه ثابتی داشت  از احساس و عاطفه تهی شده

بودم میون تمام این کارها یک کار ثابت هفتگی داشتم و اون رفتن به اون کافی شاپ

و نشستن توی همون جایی بود که بار اول با نسرین ملاقات کرده بودم.

ساعتها اونجا می نشستم وخیره به صندلی که نسرین روبروی من نشسته بود می شدم

اون کافی شاپ پاتوق جوان هایی بود که با دوست های خود قرار می گذاشتند . بعد مدتی

برای همه اونها شده بودم یک معما . خیلی ها سعی کردند به من نزدیک بشن و سر

حر ف و با من باز کنند و از راز دل من باخبر بشن. ولی من به کسی محل نمی گذاشتم

در واقع حرفی واسه گفتن نداشتم. جوری شده بود که هیچ کس  جای من نمی نشست

و همه انگار به دیدن من توی اون محل عادت کرده بودند. زمان همینطور واسه من بی هدف

می گذشت .بعضی وقتها به یاد نسرین می افتادم و حوس می کردم به عمه او زنگ بزنم

واز او خبری بگیرم. اما با به یاد اوردن مسایل گذشته منصرف می شدم احساس می کردم

که اون من و به کلی فراموش کرده و اسیر زرق و برق زندگی در غرب شده است. تفکری که

بعدها فهمیدم به کلی اشتباه بوده.ناگفته نمونه بعد از جدایی از نسرین بکلی با خانواده اون

قطع رابطه کرده بودم. وسعی می کردم که با اونها روبه رو نشم.مادرم تا چند وقت با من کلنجار

رفت که به همه چی پشت پا نزنم و سعی کنم به جای خراب کردن به دنبال حل مسایل باشم

اما من فکر می کردم که من و نسرین فقط یه صیغه محرمیت خوندیم پس چرا نسبت به اون

احساس تعهد کنم.چرا این وسط من باید نقش ادم خوبه را بازی کنم.اون که خیلی راحت من و

ول کرد.و گاهی وقتها فکر می کردم چیزی درون من هست که من و به نسرین پیوند میده

فکر می کردم اون حس انتقامه . درحالی که بعدا فهمیدم سخت دراشتباه بودم

بی صبرانه منتظر روزی بودم که شکست نسرین و ببینم انکار فقط برای همین زندگی می کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 1:25  توسط رها  | 

حباب های طلایی14

هر چقدر فکر می کردم که کجای کار من ایراد داشته به نتیجه ای نمی رسیدم

احساس پوچی بهم دست داده بود گاهی فکر می کردم زندگی خیلی بی ارزش

است. ونباید فکر و احساس خودم را مشغول مسائلی که از نظرم بیهوده بود بکنم

من که خیلی ادعای مردی داشتم و خودم و انسان زرنگی می دونستم به راحتی

فریب یک انسان  خیال باف و بیخود را خورده بودم.قبل از اون زن ها را موجوداتی زیبا و

دوست داشتنی می دانستم که خداوند بهتر از اونها را خلق نکرده. اما بعد از اون حادثه

نظرم به کلی عوض شد. اونها را موجوداتی پلید و رذل می دانستم که سرچشمه تمام

بدبختی ها بودند . موجوداتی که فقط برای این افریده شده بودند. که اسباب تفریح

مردان باشند.موجوداتی که لایق ترحم نبودند(با عرض معذرت از تمامی خانم های محترم

این افکار وعقاید اون دوران من بود. قصدم بی احترامی به کسی نیست)

با خودم فکر کردم وقتی شرایط برای تفریح و سرگرمی فراهم است چرا خودم را اسیر یک

تعهد بکنم به تلافی گناه نسرین تصمیم به قربانی کردن دیگران گرفتم.از اون روز کارم شده

بودفریبکاری .شرایطم طوری بود که هم در محل تحصیل و هم زندگی با خانوم های بسیاری

سرو کارم داشتم. هر روز با یک ترفند جدید یکی را فریب می دادم و به هر طریقی سواستفاده

می کردم.از گرفتن پول تا بازی با احساسات انها.

ودرست هنگامی که متوجه می شدم احساسات طرف رابه بازی گرفته ام او را رها می گردم و

به سراغ دیگری می رفتم . برایم مهم نبود که احساسات یک انسان را ملعبه خود قرار داده ام

عجیب هم بود که هر بار راحت تر به هدفم می رسیدم. انگار شیطان با من عقد اخوت بسته بود

از اون روز یک دوست جدید پیدا کردم که من و در کارهام کمک می کرد اون خوب موفق شده بود

که من و به لبه پرتگاه نزدیک کنه الان که فکر می کنم می بینم که شیطان چقدر راحت و

بی سر و صدا زمینه تباهی انسان و فراهم می کنه.هر بار که یکی را فریب می دادم احساس

قدرت می کردم و یک جوری ارضا می شدم مثل یک انسان عقده ای شده بودم . که بدبختی جنس

مخالف به من لذت می داد.افسوس که چقدر دیر فهمیدم شکستن دل یک دختر کاری سختی نیست

ظرف چند ماه بیشتر از ۴۰ نفر را بازیچه خود قرار دادم به دلایلی از بیان جزیات معذورم

فقط همین و بگم که هیچ وقت از خط قرمز رد نشدم .فقط احساسات اونها را به بازی می گرفتم

بیشتر اونها را به بهانه ازدواج فریب می دادم و در هنگامی که انها گرفتار من می شدند اونها را

رها می کردم.فکر می کردم که این از ضعف اونهاست که با شنیدن کلمه دوستت دارم تسلیم

می شدند غافل از این بودم که این بهترین هدیه خداوند به اونهاست که من از این حس مقدس

سو استفاده می کردم.اما از قدیم گفتند بار کج به منزل نمی رسه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 0:47  توسط رها  | 

حباب های طلایی13

با دیدن من  میخکوب شد باور نمی کرد که من ایران امده باشم

بدون سلام و علیک سراغ نسرین و گرفت . اما من حرفی نداشتم

که بزنم فقط سرم و پایین انداختم.انگار یکی چنگ زده بود به گلوی

من .مهردادمرتب داد و فریاد می کرد و مرا در شرایطی که به وجود

امده بود مقصر می شناخت. من هیچ حرفی نداشتم که بزنم از

مهرداد جدا شدم و رفتم خونه . مادرم با دیدن من زد زیر گریه

هر کس که می رسید حرفی می زد از خواهر بگیر تا برادر و پدرم

حوصله حرف زدن نداشتم . رفتم اطاقم و دراز کشیدم . همش به

نسرین فکر می کردم . که چرا این کار و با من کرد . با اینکه خیلی

اون و دوست داشتم .ولی کینه عجیبی از او به دل گرفتم احساس

یک انسان درمانده و شکست خورده را داشتم.مثل مار به خودم

می پیچیدم ولی کاری از دستم ساخته نبود. همش توی این فکر بودم

که چطور از نسرین انتقام بگیرم . افکار مشوشی به ذهنم می رسید

بعد یکی دوساعت مادرم به اطاقم اومد  کل جریان را براش تعریف کردم

مادر بهم گفت نباید نسرین و تنها می ذاشتی . اون به کمک تو احتیاج

داره. تو با ترک نسرین به نابودی اون کمک کردی.عجیب بو مادرم برای نسرین

نگران بود این وسط من هیچی نبودم .احساس و غرورم شکسته بود اما

انگار فقط این وسط نسرین مهم بود.وهیچکی این وسط به فکر من نبود

اعصاب برایم نمانده بود باید به هزار نفر جواب پس می دادم.

تصمیم گرفتم مدتی از خونه دور بشم. رفتم اصفهان پیش یکی از دوستام

دو هفته شاهین شهر مهمان دوستم بودم همه چی را براش تعریف کردم

بنده خدا حسابی توی زحمت افتاد. توی این دوهفته خیلی فکر کردم

تصمیم گرفتم نسرین را فراموش کنم و به زندگیم برسم. فکر می کردم

وقتی نسرین به این راحتی من و فراموش کرده .چرا من زندگی خودم و خراب

کنم . اولین کاری که کردم ثبت نام برای ازمون ارشد بود . بعدش تصمیم گرفتم

کاری پیدا کنم و خودم و سرگرم کنم . خودمم می دونستم که اینها همه بهانه

است تا نسرین و فراموش کنم .شاید داشتم خودم و گول می زدم . بعضی

وقتا وسوسه می شدم که به عمه نسرین زنگ بزنم و از نسرین خبر بگیرم

ولی غروزم اجازه نمی داد.ارتباطم و با مهردا قطع کرده بودم . اون دورادور

پیغام و  می فرستاد که نامردی من و فراموش نمی کنه. یه روز تلافی میکنه

بعد قبولی توی ازمون ارشد غرق درس خوندن شدم . درس بهانه ای بود که

نسرین و بی وفایی اون و فراموش کنم .نسرین رفته بود ولی یادش همیشه

همراه من بود .بعضی روزا به اون کافی شاپی که بار اول همدیگرو دیدیم می رفتم

وساعتها اونجایی که با هم حرف زدیم می نشستم.وبه فکر می رفتم یاد خاطرات

گذشته لحظه ای من رها نمی کرد.نسرین همیشه همراه من بود

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 1:27  توسط رها  | 

حباب های طلایی12

با هزار بدبختی تونستم خودم و ازاد کنم .البته همراه یک

تعهد سفت و سخت که دیگه مزاحم اون خانم محترم نشم

وقتی دوباره نسرین را دیدم هیچ نشانی از مهر و محبتی

که من وبه سوی خودش جذب کرده بود ندیدم .خیلی سرد

با من برخورد کرد.یاد اخطارهای مهرداد افتادم  افسوس

که اون وقت چشمم بسته بوذوفریب ظاهرمعصوم اورا

خورده بودم .نسرین کاملا عوض شده بود . براش از گذشته

حرف زدم و اینکه ما با هم قول و قراری داشتیم.اشک هایی

که برای بار اول که اون و توی کافی شاپ ملاقات کردم رابه

یادش اوردم. هدفش که درس خوندن بود واز عشقم به

اون گفتم.

براش قسم خوردم که اون و دوست دارم وبرای خوشبختی اون

هر کاری بتونم می کنم.ولی افسوس التماس های من دل سنگ

را اب می کرد اما در نسرین هیچ اثری نداشت.اون نسرینی

که من می شناختم انکار سالها بود که مرده بود. ودر واقع من

با یک غریبه حرف می زدم یک بیگانه که زبان من و نمی فهمید

دگه از اون نا امید شدم مونده بودم که برگردم جواب مهردادوپدرش و

چی بدم.

همان زمان بود که یک هیولا درون من رشد کرد. از تمام زن ها متنفر

شدم. من که زمانی تحمل گریه یک کودک را نداشتم تبدیل به یک

گرگ درنده شدم که فقط دنبال تیکه پاره کردن طعمه هایم بودم

تصمیم گرفته بودم که به هیچ کس رحم نکنم به تلافی ظلمی که نسرین

در حق من کرده بود از زن ها انتقام بگیرم. زیرا درفکرم زن ها موجوداتی

پلیدی بودند که شایسته ترحم نبودند. تخم کینه ای که نسرین در دل

من کاشته بود روز به روز بیشتر رشد . می کرد تا زمانی که روح وجانم را تسخیر کرد

بی خبر به ایران برگشتم ویک راست رفتم سراغ چند تا از دوستان قدیم

اصلا دوست نداشتم با فامیل و اشنا روبرو بشم

شب و روز کارم شده بود میخوارگی و در به دری

نمی تونستم بی وفایی نسرین را فراموش کنم

وهر لحظه با به یاد اوردن اون قلبم اتیش می گرفت

 تا اینکه یک روز به طور اتفاقی با مهرداد روبرو شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 1:1  توسط رها  | 

حباب های طلایی11

نسرین کاملا عوض شده بود یک دختر تمام اروپایی

با وضع بسیار ناجوری که توی ذهنم هم تصور نمی کردم

سلام کرد ولی من همین طور مات و مبهوت به اون نگاه

می کردم. با لحن مسخره ای گفتم که مثل اینکه اینجا

بد بهت نمی گذره. منظورم گرفت وبهش خیلی برخورد

بهم گفت اینجا ایران نیست که مجبور باشم حجاب داشته

باشم . خیلی بهم برخورد اصلا انتظار نداشتم توی این

مدت کوتاه نسرین اینقدر تغییر کرده باشه .بهش تذکر دادم که

بهتره سر و وضع خودش و درست کنه. اما در کمال ناباوری

بهم گفت که مجبور نیست حرف من و گوش کنه. و هر جور که راحت

باشه همنطوری رفتار می کنه . خیلی عصبانی شدم ویک سیلی توی

گوشش زدم و بهش گفتم فورا اماده شود که برگردیم ایران

اما اون سرم دادکشید و گفت اگه یه بار دیگه این رفتار و از من ببینه

برام گرون تموم میشه.نمی دونستم چکار کنم .عمه نسرین پادرمیانی کرد

و قضیه موقتا تموم شد

هر روز کار من شده بود جر وبحث با نسرین اما اون گوشش پر بود

از این حرفا . می خواستم اون و بذارم و برگردم غیرتم قبول نمی کرد

هنوزم اون و دوست داشتم و امیدوار بودم سر عقل بیاد. وبرگرده

در ثانی اگه بدون اون برمی گشتم جواب مهرداد و پدرش و چی

می دادم. عمه نسرین همه چی را به پدرش گفته بود

پدر نسرین هم دم به دم تماس می گرفت و از من می خواست

که نسرین و برگردانم. اون  می گفت به اعتماد حرف من اجازه

 داده که نسرین به خارج کشور بره. حالا هم خودم باید اون و برگردانم

چهل روز تمام با اون جنگیدم ولی فایده نداشت. اون خودش و گم کرده

بود.هر روز هم رفتارش غیر قابل تحمل می شد.تا اینکه یک شب دیر وقت

 به خونه اومد حال خوبی نداشت .طبق معمول شروع کردیم به جر وبحث

اونم که مشروب خورده بود و حال درست وحسابی نداشت شروع کرد

به بدوبیراه گفتن. بهم گفت که از روز اول فقط برای اینکه پدرش اجازه بده

به خارج کشور بره به من ابراز علاقه کرده

و من و وسیله ای می دونست که به ارزوی دیرینه اش برسه.حالا هم اگه

دوست نداری می تونی برگردی چون دیگه برای  من مهم نیستی

واگه تا الان چیزی بهت نگفتم بخاطر این بود که بهت علاقهمند شده ام

اما از این به بعد دیگه حق نداری توی کار من دخالت کنی. خونم به جوش

 امده بود تحمل این خفت و نداشتم نسرین و گرفتم زیر مشت و لگد تا انجایی

که جون داشت اون و زدم جوری که خون بالا اورد و بی حال بر زمین افتاد

چند لحظه بعد که به خودم اومدم دیدم وضع نسرین خیلی خرابه

به سرعت اون و بردیم به بیمارستان. دکتر گفت طحالش پاره شده

واگه دیر میاوردید بیمارستان حتما مرده بود.پلیس هم من و بازداشت کرد

وقتی نسرین حالش بهتر شد از من شکایت کرد.توی بذد مخمصه ای گرفتار

شده بودم . با کمک عمع نسرین موفق شدم نسرین و از شکایتش  منصرف کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:48  توسط رها  | 

حباب های طلایی10

برنامه سفرش اوکی شد قرار شد بره اونجا وشرایط تحصیل و زندگی را

برسی کنه . روزی که می خواست بره مهرداد اومد واز من خواست

که مانع رفتنش بشم اون بهم گفت که این رویای دوران کودکی نسرین بوده

من هم گفتم بذار بره مدتی بمونه می فهمه که هیچ خبری نیست

وهیچ جا وطن ادم نمیشه .مطمعن بودم که تحمل غربت و نداره .بخاطر من هم که شده

زود برمی گرده.ترم اخر بودم وباید چند وقتی را بدون اون تحمل می کردم

اون رفت .

بدون من

درحالی که بی تابی میکرد من هم بهش دلداری دادم که به همین زودی همدیگر و

می بینیم.

زهی خیال باطل

خدایا من چقدر ساده بودم که با دست خودم تیشه به ریشه خودم زدم

بعد رفتنش من بی صبرانه منتظر پایان درسم بودم.توی این مدت دائم با هم تماس تلفنی

 داشتیم .می گفت که اینجا خیلی به من خوش میگذره

من هم فکر می کردم که چون همه چی برایش تازگی داره طبیعی است

درسم تمام شد اما از نسرین خبری نشد چند ماه بود رفته بود از او خواستم که

به ایران برگرده .اما اون اصرار داشت که من برم پیش اون

هر کاری کردم فایده نداشت اصرار عجیبی داشت که من هم برم سوئد

می گفت با استعدادی که من دارم اینجا پیشرفت می کنم.

اما من نمی تونستم از ایران برم چون دلبستگی هایی اینجا داشتم

دوماه از پایان درسم گذشت که دیگه تحملم تمام شد

با اون اتمام حجت کردم که برگردد  یا قید من و بزنه

اما اون درجواب من گفت که برم پیش اون اگه خوشم نیومد باهم

برمیگردیم.تصمیم گرفتم که برم واون و برگردانم

قبل رفتن هم با عمه نسرین حرف زدم اون بهم گفت که بهتره

هر چه زودتر برم پیش نسرین . دیگه توضیحی نداد

کارهام و ردیف کردم ورفتم سوئد

شهر مالمو. شهری زیبا که بزرگترین شهر سوئد است

عمه نسرین به استقبالم اومد.اما نسرین نیامده بود

از عمه سراغ نسرین را گرفتم. گفت که اون کسالت داشته نتونسته بیاد

وقتی رفتیم خونه از نسرین خبری نشد .

دوساعتی گذشت تا نسرین اومد

وقتی با اون روبرو شدم بر جای خودم میخکوب شدم

باور نمی کردم صحنه ای را که دیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:23  توسط رها  |